تابستان 82 اولین باری بود که به کوی دانشگاه تهران رفتم. اردویی بود که قرار بود از کوی حرکت کنیم به سمت شمال. با چند تا از دوستان از آزادی اومدیم انقلاب. وچون نمی شناختیم پرسان پرسان که کوی دانشگاه کجاست از انقلاب تا امیرآباد رو پیاده رفتیم. از هر کسی که می پرسیدیم خیلی مونده برسیم؟ می گفتن نه زیاد، پیاده هم می تونین برین با ماشین هم.!! یادمه اون موقع این مسیر خیلی طولانی بنظرمون رسید حتی دوستم پیش پسر خاله اش با افتخار مثل اینکه اورست رو فتح کرده باشیم گفت که فکر کن ما از انقلاب تا امیرآباد رو پیاده اومدیم. اونم تعجب کرده بود که خوب که چی؟؟حالا بعد چند سال که پیاده اومدن این مسیر عادی شده برام حق میدم بهش که تعجب کنه.
اینکه باتفاق همگی چقدر حس طولانی بودنی از اون پیاده روی داشتیم رو، خاطره ای شده بود برام تا پی به خاصیتی دیگه از تفکر آدمی ببرم. مود روحی و روانی ما تاثیر بسزایی در برداشت ما از زمان سپری شده داره مثل خستگی ناشی از سفر ما که کمک می کرد به طولانی بنظر رسیدن اون پیاده روی. ولی بیشتر از اون فکر می کنم وقتی مسیری رو می خوای شروع کنی که غیرقابل پیش بینیه برات و فقط آدرس رو داری ولی بلد نیستیش و در مسیر نمی دونی چه اتفاقاتی ممکنه بیفته و کلا عدم آگاهی از روند آینده باعث میشه که زمان کندتر و طولانی تر بنظر بیاد. ولی وقتی همون مسیر رو برای بار دوم میری زمان بمراتب کوتاه تر بنظر میرسه.
یه مثال دیگه وقتیه که کتابی رو یا درسی رو برای اولین بار می خونیم. اول کتاب حس آدم اینه که چقدر زیاده و چقدر کند پیش میره ولی وقتی به درسایی که تو لیسانس گذروندم نگاه می کنم الان مرورشون انگار خیلی کوتاه تر بنظر می رسه برام و سریع تر پیش میره.
شاید اینها همه اش از خاصیت عادت پذیری ذهن باشه ولی بطور کلی مسیرهایی که یکبار پیموده میشن، و کارهایی که یکبار انجام داده میشن کوتاه تر و آسان تر بنظر می رسند.
مثل عمر، که وقتی به عمری که رفته نگاه می کنم انگار کل این 27 سال مثل یک چشم بهم زدن می مونه انگار نه انگار که طی هر مرحله در زمان خودش کلی طولانی و طاقت فرسا بنظر می رسیده.دلیلش هم اینه که همه این عمر تا الانش یک مسیر یکبار رفته شده است ولی وقتی به آینده نگاه می کنیم فکر می کنیم که چه عمر پر طول و درازی در پیش داریم ولی وقتی همه اش سپری بشه می بینیم که چه کوتاه بود این مسیر پر فراز و نشیب.
صدرالمتالهین در فلسفه اش حرفای قشنگی داره که یکیش که با نسبیت انیشتین هم سازگار بنظر می رسه میگه که زمان چیزی مستقل نیست و در واقع موجودی عقلی و ذهنی است و در عالم واقعیت زمان زائیده حوادث و موجودات هست شده است و انگار زمان هر موجودی با او بوجود می آید و در حرکاتش و تغییراتش و تقدم و تاخر آنها دوام می یابد و جدای از آن هستی زمانی وجود ندارد.
حال که این طولانی نمودن های امور در بار اول به اضافه طولانی دیدن آنها به خاطر خستگی های روحی از زندگی باعث میشه این زمان را طولانی تر حس کنیم شاید نگاه به این معنی که این چنین طاقت فرسا دیدن بیشتر از این که واقعی باشد ساخته ذهن ماست، بهتر آن است که به اندیشه در زمان لازم برای کارها و روح سایی ها در زندگی خاتمه دهیم و به دشوار دیدن امور مهر پایانی بزنیم چرا که پس از گذر این زمان خواهیم دید که
چه کوتاه بود آن زمانی که چنین طولانی می نمود.

