تبليغاتX
زندگی آرام زیباست

تابستان 82 اولین باری بود که به کوی دانشگاه تهران رفتم. اردویی بود که قرار بود از کوی حرکت کنیم  به سمت شمال. با چند تا از دوستان از آزادی اومدیم انقلاب. وچون نمی شناختیم پرسان پرسان  که کوی دانشگاه کجاست از انقلاب تا امیرآباد رو پیاده رفتیم. از هر کسی که می پرسیدیم خیلی مونده برسیم؟ می گفتن نه زیاد،  پیاده هم می تونین برین با ماشین هم.!! یادمه اون موقع این مسیر خیلی طولانی بنظرمون رسید حتی دوستم پیش پسر خاله اش با افتخار مثل اینکه اورست رو فتح کرده باشیم گفت که فکر کن ما از انقلاب تا امیرآباد رو پیاده اومدیم. اونم تعجب کرده بود که خوب که چی؟؟حالا بعد چند سال که پیاده اومدن این مسیر عادی شده برام حق میدم بهش که تعجب کنه.

اینکه باتفاق همگی چقدر حس طولانی بودنی از اون پیاده روی داشتیم رو، خاطره ای شده بود برام تا پی به خاصیتی دیگه از تفکر آدمی ببرم. مود روحی و روانی ما تاثیر بسزایی در برداشت ما از زمان سپری شده داره مثل خستگی ناشی از سفر ما که کمک می کرد به طولانی بنظر رسیدن اون پیاده روی. ولی بیشتر از اون فکر می کنم وقتی مسیری رو می خوای شروع کنی که غیرقابل پیش بینیه برات و فقط آدرس رو داری ولی بلد نیستیش و در مسیر نمی دونی چه اتفاقاتی ممکنه بیفته و کلا عدم آگاهی از روند آینده باعث میشه که زمان کندتر و طولانی تر بنظر بیاد. ولی وقتی همون مسیر رو برای بار دوم میری زمان بمراتب کوتاه تر بنظر میرسه.

یه مثال دیگه وقتیه که کتابی رو یا درسی رو برای اولین بار می خونیم. اول کتاب حس آدم اینه که چقدر زیاده و چقدر کند پیش میره ولی وقتی به درسایی که تو لیسانس گذروندم نگاه می کنم الان مرورشون انگار خیلی کوتاه تر بنظر می رسه برام و سریع تر پیش میره.

شاید اینها همه اش از خاصیت عادت پذیری ذهن باشه ولی بطور کلی مسیرهایی که یکبار پیموده میشن، و کارهایی که یکبار انجام داده میشن کوتاه تر و آسان تر بنظر می رسند.

مثل عمر، که وقتی به عمری که رفته نگاه می کنم انگار کل این 27 سال مثل یک چشم بهم زدن می مونه انگار نه انگار که طی هر مرحله در زمان خودش کلی طولانی و طاقت فرسا بنظر می رسیده.دلیلش هم اینه که همه این عمر تا الانش یک مسیر یکبار رفته شده است ولی وقتی به آینده نگاه می کنیم فکر می کنیم که چه عمر پر طول و درازی در پیش داریم ولی وقتی همه اش سپری بشه می بینیم که چه کوتاه بود این مسیر پر فراز و نشیب.

صدرالمتالهین در فلسفه اش حرفای قشنگی داره که یکیش که با نسبیت انیشتین هم سازگار بنظر می رسه میگه  که زمان چیزی مستقل نیست و در واقع موجودی عقلی و ذهنی است و در عالم واقعیت زمان زائیده حوادث و موجودات هست شده است و انگار زمان هر موجودی با او بوجود می آید و در حرکاتش و تغییراتش  و تقدم و تاخر آنها دوام می یابد و جدای از آن هستی زمانی وجود ندارد.

حال که این طولانی نمودن های امور در بار اول به اضافه  طولانی دیدن آنها به خاطر خستگی های روحی از زندگی باعث میشه این زمان را طولانی تر حس کنیم شاید نگاه به این معنی که این چنین طاقت فرسا دیدن بیشتر از این که واقعی باشد ساخته ذهن ماست، بهتر آن است که به اندیشه در زمان لازم برای کارها  و روح سایی ها در زندگی خاتمه دهیم و به دشوار دیدن امور مهر پایانی بزنیم چرا که پس از گذر این زمان خواهیم دید که

 چه کوتاه بود آن زمانی که چنین طولانی می نمود.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/08/04 و ساعت 20:40 |

پست قبلی "زمستان است" اخوان ثالث رو آوردم و دیدم سهراب سپهری هم در همان زمستان چه نومیدانه آدمی را به امیدی می خواند و به صبری برای آب شدن برف زمین

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه‌ی چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

 

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف

تشنه‌ی زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سر چینه‌ی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم؟

من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال

تشنه‌ی زمزمه‌ام

 

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه‌ی مرغی بکشم.

 

و بازهم نومیدی ای آلوده به امید و یا شاید هم امیدی آلوده به نومیدی در این شعر فریدون مشیری چه زیبا به تصویر کشیده میشه:

هزار سال بسوی تو آمدم

افسوس

هنوز دوری از من

  ای امید محال

هنوز دوری آه

 از همیشه دورتری

همیشه اما در من

 کسی نوید می دهد

که میرسم به تو

شاید هزار سال دگر

صدای قلب ترا

پشت آن حصار بلند

 همیشه می شنوم

همیشه سوی تو می آیم

همیشه در راهم

همیشه می خواهم

همیشه با توام ای جان

همیشه با من باش

همیشه اما

هرگز مباش چشم براه

همیشه پای بسی آرزو

رسیده به سنگ

همیشه خون کسی

 ریخته است بر درگاه

اینها همه من رو یاد این جمله میندازه که از آدمی هر چیزی را بگیری شاید  توان زیستنش باشد ولی بدون امید حتما می میرد.

فریدون مشیری رو گفتم  و مدت مدیدیست اسم مشیری با شعرهای دلشدگان علی حاتمی برام عجینه واین دو بیت رو هر چند تکراریه ولی بازهم یادآوریش زیباست که:

یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن، مست است و هشیارش کند

ای آفتاب آهسته نه،  پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو، خواب است و بیدارش کند

+ نوشته شده توسط حسین در 88/07/23 و ساعت 21:23 |

فاش می گویم وازگفته ی خود دل شادم
بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم
طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که درین دامگه حادثه چون افتادم
نیست برلوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب ازمادرگیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش درمیخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک چشم وسزاست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سرزلف زاشک
ورنه این سیل دما دم ببرد بنیادم

حافظ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای

دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

بگذار تا این اشعار هم یادگاری باشند از بهر این روزهای پر از استرس  و افکار مشوشُ

ای خداااااااااا!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط حسین در 88/07/20 و ساعت 18:30 |

با نگاهي ساده و بدون صرف انرژي زيادي مي توان شباهت هاي عميق انسان و حيوان را مشاهده كرد مخصوصا وقتي بحث از حيوانات رده بالايي نظير ميمون ها مي شود، علاوه بر تشابهات فيزيولوژيكي و غريزي، به شباهت هاي رفتاري و اجتماعي و يادگيري و ... فراواني مي توان رسيد. يادمه وقتي براي اولين بار شنيدم كه شامپانزه ها 48 كروموزوم دارند و گويا در انسان فقط دوتا از اين كروموزومها يكي شده اند، خيلي دچار ياس فلسفي شده بودم. آخه خيلي حرفه كه از برترين و والاترين مخلوق هستي به يك ميمون 46 كروموزومه تقليل پيدا كني! يك سقوط آزاد كامله!!

خيلي رو حرفاي مختلف تو اين زمينه  فكر مي كردم. قبلا ها اين حرف (نمي دونم ارسطو بود يا سقراط يا.. )كه مي گفت انسان "حيوان ناطق است." تو دبيرستان خيلي معناي سطحي اي برام  داشت و هميشه مي گفتم خوب از كجا معلوم بقيه حيوانات حرف نمي زنند؟اصلا چه مزيتيه؟ ودنبال تفاوت بزرگتري براي برتري انسان به حيوان بودم.

فكر كردن انسان رو مزيت بزرگي مي دونيم، ولي باز هم حيوانات رو ميشه در سطحي از فكر و يادگيري مشاهده كرد. ولي انسان اين مزيتها رو بگونه ويژه اي دارد. ارتباط اين دو مزيت"نطق و فكر"هم در انسان  قابل دركتر است. اصلا بشر با حرف زدن دروني است كه فكر مي كند و تفكر بدون زبان امري محال و يا لااقل بسيار دشوار مي نمايد. آري با توجه به اين نكته كوچك "انسان حيوان ناطق است" خيلي بامعني تر ميشه برام. و تازه تفسير اين آيه كه " خلق الانسان. علمه البيان" چقدر واضح تر ميشه. در پس خلقت فيزيكي با تعليم زبان است كه انسان، انسان مي شود.

و زبان سرشار نماد ها و نشانه هاست. درياي مفاهيم است و روايتي است از آنچه كه مي خواهد بيان شود. و زبان بشر براي ارتباط با اين دنيا، با مفاهيمي غني تقويت شده است. و تازه به معني اين آيه نزديك ميشم كه خدا در برابر ملائكه اين مزيت را براي آدم بر مي شمارد كه "و علم ادم الاسماء كلها" و بزرگترين حسن بشر، بلد بودن اسما و في الواقع مفاهيم است.

 گويا تفكر انسان مضبوط است و نسل به نسل (علاوه بر ژنتيك كه در حيوانات هم مشترك است) با تعليم ويادگيري منتقل مي شود و تفكري انباشته شده از پس قرون است. و اين است كه بشر تكنولوژي و دانش را بزرگتر و پیشرفته تر  مي كند و بدين سطح باورنكردني از تكنيك و علم مي رسد.  انسان اسطوره مي سازد، نماد مي سازد، و اين است كه بشر براي اين تفكرعالي و قابليت انتقال علم، به انديشيدن با مفاهيم، ابداع مفاهيم و نمادها و بويژه قلم و.. هم نياز  و هم دسترسي دارد. و قلم به عنوان نمادي از ضبط سطور دانش، در قرآن قداستي ويژه دارد كه بدان قسم ياد ميشود. و وقتي به اولين  آيات نازل شده بر پيامبر  در 5 آيه اول سوره علق بيشتر دقت مي كنيم، در پس اقراء و خواندن، به "علم بالقلم" ميرسيم.

و مزيت بشر بر حيوان در نطق و فكر خلاصه مي شود، ولي نه در وجود آنها، بلكه در سطح و كيفيت بالاي آن. فكر بشر يك فكريست كه از طريق زبان كاناليزه شده، و به سمت مفاهيم عالي تر و پيچيده تري حركت كرده است و زبان او ابزار انتقال اين مفاهيم در زندگي شده است و براي ارتقا دانش، آنرا با قلم و حافظه خويش از خلال سالها و قرون مضبوط نگه مي دارد، تا نسلهاي بعد و بعد دوباره از صفر دست بكار نشوند و بر شانه هاي پيشينيان تمدن بشري را به پيش برند. و زبان و مفاهیم بار معنایی و ارزشی ماورای باور عامیانه دارد و سزاوار ارج نهادن و تعمقی بیش از این است.

با ديدن تفكرات پست مدرني دو قرن اخير كه به اتحادي در بيان مفاهيم جهان بيني و قالب هاي زبان شناسي نزديك مي شوند و گاهي جملاتي  نظير اين كه " بيرون از متن چيزي نيست" و يا "چيزي وراي زبان وجود ندارد" از فلاسفه پست مدرن شنيده مي شود، اين ارزش زبان را دو چندان مي کند. و گويا براي ديد باز و كامل از هستي و همينطور براي درك نحوه انديشيدن بشر، زبانشناسي وسيله اي لازم و ضروريست.

بايد اصول زبان شناسي رو هم ياد بگيرم. زبان شناسي هم اينجوري ميره تو صف اين همه چيزي كه بايد ياد گرفت و  مي مونه براي چند سال بعد و تو نوبت. واي كه چقدر موضوع براي يادگيري است و عمر ما كوتاه و استعداد ما كم و تلاش ما کمتر.

 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/07/02 و ساعت 16:19 |

امروز سالروز وفات(يا شهادت) آيت ا... طالقاني آزادمردي بزرگ و يكي از بنيانگزاران نهضت آزادي ايران است.  داشتم به سرنوشت نهضت آزادي فكر مي كردم. كساني كه در ادامه راه مصدق و با بازنگري عميق روشن در دين در راه رهايي ايران از استبداد، هر آنچه توانستند كردند و مي كنند. شايد بتوان آنان را سربلندترين ها در تاريخ معاصر ايران دانست. روزشمار سال هاي اخير ايران رو كه مرور مي كردم در مورد وفات طالقاني نكته اي كه برام جالب بود، اين بود كه دقيقا دو روز بعد فوت ايشان، ولايت فقيه را  در قانون اساسي وارد كردند!! و اين قضيه، اون شايعات مبني بر كشته شدن ايشان را بيشتر از وفات عادي تقويت مي كند هر چند كه الله اعلم. همون موقع ها مهندس بازرگان به امام خميني گفته بود كه ولايت فقيه قبايي است كه فقط براي شما دوخته شده است و منظورشون بيشتر ناظر باين بود كه شايد شما بتونيد با توجه به شخصیت و کاریزماتون با اين قضيه در اداره كشور مشكل دار نشويد ولي هركس ديگري در اين موقعيت به كجاها كه كشيده نمي شود و کشور را به کجاها که نمی برد؟( جالب اين كه آيت ا... منتظري كه تئوريسين اصلي ولايت فقيه بود  الان مخالف درجه يك آن است و اگه اشتباه نكنم آنرا در اين معني كه سال 68 در قانون اساسي به شكل ولايت مطلقه فقيه در آوردند جايي گفته است که: ولایت مطلقه فقیه از جمله مصادیق بارز شرک است.) گاهي وقتي تفكرات بازرگان  و نهضت آزادي رو در اون موقع ها مي بينم، اين حسرت كه اين آدمها چقدر جلوتر از زمان خود مي انديشيده اند و تحجر و قدرت طلبي ها، ايران الان رو به كجا كشونده، روح آدمي رو آزار ميده. و شايد جرم شون و اشتباه شون همين بود؟در ايراني كه در سال 57 بالاي 50 درصد بي سواد داشته و برای مردمی که به قول بازرگان وقتي ميگه "انقلاب ما پيروزي جهالت بر استبداد بود" وقتي مردم هنوز توانايي هضم و فهم اون افكار والا رو نداشتند، چنين انديشيدن جرمي بزرگ بوده باشد؟ ولي بلاشك آنها سربلندند و در تاريخ ماندگار.

نكته جالب ديگه اينه كه سردمداران ادامه راه اين بزرگان،  بيشتر افكار تندتري در آن زمان داشته اند و گذر زمان حقانيت افكار اين بزرگان را به اينان نماياند. خاتمي در اول انقلاب مخصوصا زماني كه كيهان را اداره مي كرد، افكار تندروانه اي داشت و جاهايي مخالفتش با بازرگان رو هم در كيهان علني كرده بود.(شايد موقعيت آدما هم افكارشون رو شكل ميده. و هر كس در جو كيهان قرار مي گيرد، بهتر از آن نمي تواند كه فكر كند). همان خاتمي وقتي به انديشيدن پرداخت، تا بدينجا خود را بالا كشيد كه بتواند سردمدار اصلاح طلبي و آزاديخواهي در ايران باشد و ادامه دهنده راه بازرگان ها و طالقاني ها و سحابي ها . يا خود موسوي در كنار سلامت نفسش و قدرت اجراييش، ولي براي اوائل انقلاب ذوب در افكار تندروانه انقلابي بوده است و شايد خدا دوستش داشت كه از قدرت كنار بكشد و به انديشه و تعمق بپردازد، تا در اين روز بتواند بنيان اساسي تغيير جامعه ايراني باشد. و همينطور است وضعيت بسياري از انديشمندان فعلي.

يك مطلب ديگه اي كه مي خوام بگم كه اميدوارم سوء تعبير ازش نشه. جبهه گيري متعصبين مذهبي در مقابل  روشنفكراني نظير دكتر سروش رو الان ببينيد. دهه 70 اين بسيجي ها آدمك دكتر سروش رو در مقابل دانشگاه امير كبير به دار كشيدند، خانواده اش رو تهديد هاي اساسي كردند تا جاييكه براي امنيتشون به مسجد پناه بردند. به جلسات سخنراني دكتر حمله ها كردند تا جاييكه اين فيلسوف و مولوي شناس و اسلام شناس و عارف بزرگ مجبور به ترك ايران بشه. و همينگونه است وضعيت كساني چون كديور و مهاجراني و ... برای مقایسه این وضعیت، قرآن رو كه مي خونيم هر جا پيامبري يا مرد نيكي(جاء من اقصي المدينه) و حرفي حق ميزنه، عكس العمل مردم عادي و زر مداران و زورمداران رو ببينيد. قطعا پيامبران در جامعه خود افكاري پيشرو و روشن را تبليغ مي كردند و روشنفكران جامعه خود بودند.(خداي ناكرده نمي خوام روشنفكران رو با پيامبران مقايسه كنم، ولي حتما  می توانید رفتار جاهلان  و  ملاء  قوم رو با رفتار صاحبان زر و زور و تزوير و رسانه مقايسه كنيد.) آنان مي گفتند كه آبا واجداد و پدران ما چنين نمي گفتند، ما چنين ياد نگرفته ايم. با يك بار سر زدن به قران معادل و دوگان همان جملات با بياني جديد تر، حرف و استدلال اكثر مخالفين است كه با بستن افكار خود به روي حرف هاي حق و مستدل و در خور زمانه، به تكفير و طرد متفكرين واقعي زمانه مي پردازند؟ وقتي تعصب قاطي افكار مي شوند و به جاي تفكري پويا و نوشونده، به يك سلسله افكار قالبي و تعليمي پدران خويش اتكا مي كنيم و اگر تفكر بر مبناي اصول ولي در چهارچوب زمانه، را تمرين نكنيم، شباهت خود را به تمامي اقوامي كه مستوجب عذاب الهي گشته اند، هر روز بيشتر و بيشتر مي كنيم و واي بر ما، اگر افكار خود را همچنان در مواجهه با حقيقت بخواهيم بسته نگه داريم. براي اينكه به سرنوشت متحجرين مبتلا نشويم، نمي گويم هر حرف مخالفي را بپذيريم، ولي وقتي حرف هاي مشابه آن مستوجبين عذاب را از سردمداران و كساني كه خود را صاحب مذهب و افكار مردم مي دانند، بر عليه عده اي و دسته اي عقايد مي شنويم، بهتر است شك كنيم و از بستن افكار خود به انديشيدن در مورد آن حرف ها خودداري كنيم و نشانه اي اوليه ولي نه هميشگي براي حرف حق، آن است كه تفكر سنتي فقط و فقط  بر مبناي اين استدلال، كه با آنچه به ما گفته اند يكسان نيست،  به رد و تكفير و ... عليه حقیقت به هر اقدامي دست مي يازند. ولي باید این آیه را آویزه گوش خود کنیم که" فبشر عباد. الذين يستمعون القول و يتبعون احسنه"

به درسي كه از تاريخ و قرآن بايد مي گرفتيم و نگرفتيم، فكر كنيم و بيانديشيم كه شايد اين همه عذاب مردم ما،  بيشتر به خاطر اين باشد كه جامعه ما هنوز به جاي انديشيدن در زمانه خويش و نگاهي روشن به دين خويش و تعمق در افكار كساني كه سعي مي كنند به حق و حقيقت آنچنان كه بايد و شايد نزديك شوند، به عكس العمل هايي تعصبي و تنها با همين استدلال كه دين ما اين را نمي گويد، به همان فهم اوليه و ابتدايي خود از دين بسنده كرده اند.  و فهم خود از دين را با دين يكي مي گيرند و چه اشتباه بزرگي. يادمان باشد كه تعصب بزرگترين نابودكننده انسانيت و روح انساني است. همین فهم های ناقص و مریض از دین، باعث شده است تا نسل جدید، نسلی کاملا دین گریز شود و حتی بدتر، خیلی ها از اون ور افتاده اند و به تعصب در دین ستیزی رسیده اند و دقت نمی کنند که دین ستیزی هم به همان اندازه تحجر، تعصبی بوده و دور از آزادگی انسانیست.

بزرگترين ايراد مسلماني ملت ما رويكرد فقهي به دين، به جاي تفقه در دين است. فقهي كه از ساده ترين اصل تحليلي تاريخي، كه " هر تحليلي و فهمي از مطلب بدون در نظر گرفتن چهارچوب زمانه  و شرايط عملياتي بستر رخداد، بسيار ناقص و ابتر است" اكثرا غافل است و احكام فقهي خشك و متعارض با فطرتي را گاهي عرضه مي كنند. خوشحالم كه هنوز لااقل فقهايي نظير دكتر آيت ا... صادقي تهراني و مرجع عاليقدر ايت ا... صانعي هستند كه اندكي هم كه شده به تحليلي بهتر در همان چهارچوب ناقص بتوانند دست يازند و احكامي متعادل تر ارائه كنند.

(مثلا اين چند نمونه از فتاواي آيت ا... صانعي رو ببينيد كه احكامي به ظاهر بديهي اند ولي متاسفانه تا قبل ايشان خيلي از اين فقها جرات نداشتند( و ندارند) كه بيان كنند:

1-      مال و جان غیرمسلمان هم مانند مسلمان محترم است.

2-      دیه غیرمسلمان با مسلمان برابر است.

3-      تساوی دیه زن و مرد در دیه نفس و اطراف و  تساوی زن و مرد در قصاص نفس و اطراف

4-      با نبود پدر، مادر بر اموال او ولایت دارد و بر پدربزرگ مقدم است.

5-      سن بلوغ دختران با نبود سایر شرایط 13 سال قمری است

و...

http://saanei.org/?view=01,00,00,00,0#01,01,14,4,0

که جا برای بسط بسیار بیشتر و نگاه عمیق تر را هنوز دارد، ولی باز هم برای ابتدای این حرکت به سمت روح اسلام در زمان معاصر بسیار مفید و خوب است. و اتفاقا می تواند پشتوانه خوبی برای ادامه و اقناع مذهبیون در تن دادن به حرکت های انسانی و آزادی خواهانه ای نظیر پذیرش کمپین یک میلیون امضا در حقوق زنان باشد. )

و اما سخني شهودي و نه استدلالي از روند دينداري ما ( كه بازم اميدوارم سوء تعبير ازش نشه) : هميشه زر و زور و تزوير در جهتي كاملا متفاوت با روح دين و اصل آنچه بايد باشد، با جهتي 180 درجه متفاوت با روح دين بوده اند و هر آنچه را كه توانسته اند، به نفع خود مصادره كرده اند و با متعصب بار آوردن مردم در راستاي اهداف خود هر چه از دستشان بر مي آمده، در انحراف دين به سمت خويش كوتاهي اي نكرده اند. گذشت 14 قرن از اسلام اصيل را با اين رويكرد تعبير كنيم كه اگر هر قرني فقط به اندازه 10 درجه انحراف از اصل مسير دين و روح اصيل آن صورت گرفته باشد (مسامحتا جهت تقريب ذهني از تجسم فضايي استفاده مي كنم و برای قرن های اول که در عرض نیم قرن  پس از پیامبر،به حادثه کربلا می انجامد، این دور شدن را 10 درجه گرفتن کم لطفی است و بسیار بیشتر از این حرف ها باید در نظر گرفت.) الان 140 درجه از مسير اصلي آن راهي كه بايد برويم، متفاوت است و اصلا اين راهي كه مي رويم، بيشتر در جهت دور شدن از آن روح انساني و تعاليم انبيا و دستورات الهي است كه بايد بدان برسيم. البته اين بدان معنا نيست كه برگرديم به 1400 سال پيش تا راه صحيح را بيابيم كه ناممكن است. چرا كه با اين همه جعل احاديث و جعل تاريخ و تفسيرات وارونه، رسيدن بدان اصالت محال مي نمايد و حتي شايد خدا هم بندگانش را در بازگشت به عقب نمي پسندد و آنها را رو به جلو و مردم عصر خویش بخواهد. بلكه بايد سعي كنيم به آن مقام انساني وروحاني والايي برسيم تا قاضي اي و وجداني حقيقت ياب و بدور از تعصب در درون خود پرورش دهيم و نگذاريم تعصب ها و آموزش هاي مغرضانه زر و زور وتزوير ما را به جاي روحي متعالي و انساني و سرشار سلام ورحمت  به حيواني هم نوعكش تبديل كند.

مثال سياسيش هم همين قضيه بالا بردن امام خميني در نزد سياستمداران امروزه. دوستي مي گفت همين حرفاي خميني كه 30 سال پيش بوده و مضبوط است با .وجود اين همه تكنولوژي، چنين تفسيرهاي دوگانه اي از حرفاش دارند و  هر دو طيف متضاد سیاسي، همه شون مدعي پيرو اصيل خط امام اند (هر چند نمي دونم براي كسي كه معصوم نبوده و اشتباه هم كم نداشته، چرا بايد اين همه پيرو اون بودن افتخار باشه ، و نشان از ترجیح شخصيت پرستي  در جامعه ما به جاي انديشيدن است ولي بهرحال) و وقتي بعد 30 سال با اين همه امكانات، چنين متناقض مي توان برداشت كرد، انتظار زيادي است كه در مورد اسلام، از پس قرون به عدم انحراف از آن روح اصيل دين بخواهيم دل بنديم و بدور از تفسيرهاي مغرضانه آن را در دسترس ببينيم. (جمله معترضه- جالبه که مدعيان راه ايشون هم به جايي رسيدند كه به خاطر ترسشون، مراسم احياي شبهاي قدر در حرم امام رو بعد 20 سال امسال تعطيل می کنند و سخنراني خاتمي را در آنجا تاب نمي اورند- )

وقتي با آموزش ايدئولوژيك و تعصبي و بسته بار آوردن مردم، افكار خودشون رو بهشون تلقين مي كنند و براحتي هر چرندي را كه مي خواهند، به خورد مردم مي دهند و براي كشتار انسانها و بر قدرت ماندن خويش، هر كاري مي كنند. وقاحت را به حدي رسانده اند كه مصباح يزدي در يك سخنراني فتوا مي دهد كه "اطاعت از رئيس جمهور اطاعت از خداست" و اين مي شود كه مردم را به جاي انسانهایی انديشمند، موجوداتي تابع مي خواهند. به جايي مي رسند كه رهبر، دو ميليون دانشجوي علوم انساني را منحرف مي خواند و در كاري شبيه انقلاب فرهنگي، در فكر متوقف كردن انديشه و علوم انساني و  به جای آن حوزوي كردن علوم انساني (جهت تعليم افكار تاييد كننده خودشان و ارائه پوستيني وارونه  از اسلام) است و همه اهل اندیشه را منحرف مي خواند.

از كجا به كجا رسيدم. حرف حرف مياره و از اون مقصودم براي نوشتن دورتر شدم. اين بار با اشاره به خاتمي و موسوي و... مي خواستم به مساله حسن عاقبت اشاره كنم كه از یک تندروي انقلابي بودن به انساني وارسته رسيدن، تنها توفيقي است كه  تا خدا عنايتي نكند نصيب كسي نمي شود. سیر رشد افکار سروش از انقلاب فرهنگي تا بدين روز چه روند زيبايي داشته است و ديروز در آخر نامه زيبا و تاثیرگذار خود از اینان تبری جسته و نوشته بود

" بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن  و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان  ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت  این نامردمان به در آر "

 

مخلص کلام اين كه از خدا جز حسن عاقبت هيچ نخواهيم و اميدوار باشيم به لطف الهي و بدانيم كه: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا

خوشا به حال رستگاران

 

(از اسلام اصيل، قرآن تنها ثابتيست كه بايد بدان اتكا كرد ولي از تفاسير كج روانه از آن هم بايد خود را بر حذر داريم و تنها از خدا هدايت خواهيم كه "والله يدعو الي دارالسلام و يهدي من يشا الي صراط مستقيم".)

سخن طولانی شد ولی ارزشش را  دارد که بمناسبت شب قدر نقل بیان و تفسیری زیبا از مرحوم طالقانی حسن ختام این مقال باشد:ایشان در پرتوی از قران در تفسیر "نحن نسبح بحمدک" می نویسند:

"تسبیح از سباحه –شناوری- است، شناور در دریا، چشم بساحل و امید به نیروی خود دارد، با این توجه وامید خود را در برابر امواج و قدرت دریا نمی بازد و دست و پایش محکم بکار می افتد و همینکه از خود ناامید شد و در برابر قدرت دریا خود را باخت، دست و پایش سست و تسلیم امواج میگردد. پس تسبیح از امید و اندیشه تا حرکت و عمل است. در اصطلاح پاک دانستن خداوند است از بدی و بدخواهی. این شعورهمراه توجه به نعمت ها و الطاف خداوند یا بسبب این توجه است. شناختن مقام حمد و ستودن خداوند،  شناسایی پاکی اراده او از هر بدی است. چون مبدء خیر است جز خیر نمی خواهد، پس هر شر و بدی از ما و آلودگی و بداندیشی و کوتاهی ماست، با کوشش و حرکت بسوی او که کمال و خیر مطلق است، از آلودگی و ضعف و جهل خود را می رهانیم."

 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/06/19 و ساعت 17:30 |
امروز آلبوم تازه استاد شجریان  "رندان مست" بدستم رسید و چقدر عنوانش و بیشتر از اون اشعارش متناسب احوالات  این روزهای منه. زخمه های سازش سراپا آشوبیست در دل. و نمی دونم چه سریست که همین امروز باید برسه بدستم؟

تصنيف «باد صبا» (ملك الشعرای بهار)

باد صبا بر گل گذر کن

 از حـال گل مـا را خبــر کن
با مدعی کمتر بنشیــن

نازنین، ای مه‌ جبیــن
بیچـاره عاشـق، نالـه تا کـی

یا دل مــده یا ترک ســر کن
شد خـون‌فشـان چشـم تر من

 پُر خون ِ دل شـد سـاغـر من
ای یار عـزیـز، مطبـوع و تمیـز

در فصــل بهـار، با ما مستیـز
آخر گذشـت آب از ســر من

 ببین چشم تر من

آواز همایون (حافظ)


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخـن شنـاس نه‌ای دلبـرا خطا اینجـاست
در انـدرون مـن خسـته دل نـدانـم کیســت

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
مــرا به کـار جهـان هـرگـز التفـات نبــود

رخ تـو در نظـر من چنیـن خوشش آراسـت
دلـم ز پـرده بـرون شـد کجـایی ای مطرب

بنـال هان که از این پرده کار ما به نواست
چنیـن که صومعـه آلوده شـد ز خـون دلـم

گرش به باده بشویید حق به دست شماست
نخفتــه‌ام ز خیــالی کـه مـی‌پــزد دل مــن

خمـار صـد شبـه دارم شرابخانه کجاسـت
از آن بـه دیــر مغــانم عـزیـز مـی‌دارنــــد

که آتشـی که نمیـرد همیشـه در دل ماسـت
چه سـاز بود که در پـرده می‌زد آن مطـرب

که رفـت عمـر و هنـوزم دماغ پر ز هواست
نـدای عشـق تـو دوشـم در انـدرون دادنـد

فضـای سینـه حـافـظ هنوز پر ز صداست



تصنيف «چشم ياری» (حافظ)

مـا ز ياران چشـم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم
تا درخـت دوسـتـی بر كی دهـد

حاليـا رفتيـم و تخمـی كاشتيــم
گفتــگو آييــن درويشــی نبــود

ورنـه با تو ماجــراهـا داشتيــم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت

ما ندانستيم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز

ما دم همـت بر او بگماشتيـم
نكتـه ها رفت و شكايت كس نكرد

جانـب حرمـت فـرو نگذاشتيـم
گفـت خوددادی به مـا دل حافظا

ما محصـل بر كسـی نگماشتيـم




آواز شوشتری (سعدی)

تو را نادیـدن ما غــم نباشـد

که در خیـلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالـم نباشد
مبادا در جهـان دلتنــگ رویـی

که رویـت بینـد و خـرم نباشـد
من اول روز دانستم که این عهد ک
ه

 با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد



آواز بیداد (سعدی)

گفتــم آهـن دلــی کنـم چنـــدی

ندهم دل به هیچ دلبنـدی
وان کـه را دیده در جمال تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده است

با تو آمیزشی و پیونــدی
به دلت كز دلت به در نكنـم

سخـت‌تر زيـن مخـواه سوگنـدی
یک دم آخر حجـاب یک سـو نـه

تا برآساید آرزومندی
کاشکی خاک بودمی در راه

تا مـگر سایـه بر من افکنــدی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی



تصنيف «رندان مست» (مولانا)

رندان سلامت می‌کنند
جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند
مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر
سیــلاب طـوفانـی نـگر

خورشیــد ربانــی نـگر
مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو
آن پــرده را بـردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او
مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو
وان جـان عـالم را بگو
آن یـار و همـدم را بگو
مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا
ای مستـی یـاران بیــا
ای شــاه طـراران بیــا
مستان سلامت می‌کنند

قرار شد برای حمایت از استاد و حمایتی که از جنبش سبز داشته این آلبوم رو بریم و اورجینالش رو هم تهیه کنیم.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/06/09 و ساعت 17:32 |

دیگه نوشتن عادتی شده برام مخصوصا اون موقع هایی که دل آدم بدجور میگیره. این دفعه ولی حس زیاده نویسی نیست فقط پاراگرافی و شعری

چند روزه این قطعه از آیه ای در سوره یونس بدجور افتاده سر زبونم: "والله یدعو الی دار السلام" و خداوند به دار سلام و خانه ایمن شما را می خواند. متنی در شب انتخابات نوشتم مبنی بر معیار فضیلت اخلاقی  که رفع تعارض از درون و برون آدمی است و بهشت همانجاست که "تحیتهم فیها سلام"  و با توجه به اون نوشته و این آیه تمام معنی آنچه خدا از ما می خواهد  و کل اسلام و کل زندگی تفسیرش  برام همین تک جمله میشه. خدا ما را بدان حالتی و بدان جهانی و بدان اندرونی می خواند که در او جز سلام هیچ نیست و تماما امن است و سلام و صفا و محبت.

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

 سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخنها،نکته ها از انجمنها

 بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران

 با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

 شمع پر سوزی چو من، در میان انجمن

 گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

 یک چنن آتش به جان، مصلحت باشد همان

 با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

 من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

 عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

 گر به سویش رهسپارم ، سر ز مستی برندارم

 من پریشانحال دلِ خوش با همین دنیای خویشم

+ نوشته شده توسط حسین در 88/06/09 و ساعت 1:54 |

یکی دیگه از همخونه ایهامون خارج رفتنی شد. بعد خداحافظی دلم گرفت. همیشه حس خاصی برای این آمدنها و رفتنها داشتم. آی دنیا، دنیا چه گذرگاه عجیبی است. اصلا ارزش اتکا ندارد. همه میایند، مدتی می مانند و می روند. تو می مانی و حسی غریب که شاید تا آخر عمر دگربار نبینیش. و اون موقع دوست داری ای کاش، بیشتر قدر دانسته بودی و بیشتر باهم می بودی. تازه می فهمی این چندین سال آشنایی چقدر برات ارزشمند بوده و تا موقع رفتن نشده ،کمتر به اهمیتش برات، دقت کرده بودی.

ناخودآگاه این شعرها برام تداعی میشن:

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

 

در این خاک، در این مزرعه پاک، بجز عشق، بجز مهر، دگر بذر نکاریم

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است روزی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم


صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

+ نوشته شده توسط حسین در 88/06/05 و ساعت 23:25 |

هر وقت چنین مناسبت هایی پیش میاد سریع به فکر تغییر میفتیم و میگیم از این شنبه، از این عید، از این ماه رمضان، از این... به بعد دیگه عوض میشم و میشم همونی که می خوام. ولی همه این ها میان و میرن و ما هنوز اندر خم یک کوچه به دنبال شاه کلیدی برای تغییریم. و گاه این عهد بستنها و تغییر نکردن ها چنان زیاد میشن که به بی تفاوتی می رسیم. ولی گوئیا برای همیشه از یاد برده ایم که تغییر پایدار تغییری تدریجی و بآهستگی است. تغییرات به یکباره معمولا استعداد بالایی در بازگشت یکباره دارند. ما گاهی مرز واقعیت و تخیل را در می نوردیم و آنچه را که باید بشویم فراتر از حد انسانی و آرمانی تر از آنچه که باید می بینیم. گاه آنچه را که هستیم آن چنان که هستیم نمی بینیم.

و مهمتر از همه از یاد می بریم که ما در جهانی زاینده و هر لحظه نوشونده به سر می بریم و این یعنی هر تغییر ما، در نسبت با جهان پبرامون بتدریج رنگ می بازد و بوی کهنگی می گیرد و این است که ما همیشه احساس نیاز به تغییر را در خود احساس می کنیم. ما باید خود را به نوشدن هایی همه روزه عادت دهیم  و بودن هایی نو از جنس جهان پیرامون خود شویم. گاه در این مناسبت ها به جای تصمیم به تغییر بهتر است به تغییرات در بازه های زمانی گذشته بیندیشم تا بهتر بدانیم که کجا بودیم، کجاییم، و تا بهتر بفهمیم که به کجا باید برویم.

گاه اگه بتونیم نیت مون رو صاف کنیم، همه مسیرهای بهتر شدن  خودبخود برامون پدیدار میشن.

 ((همتي اي دوست كه اين دانه ز خود سر بكشد
اي همه خورشيد تو و خاك تو باران همه تو))

 

از سه روز پیش چندین بار کلیپی بشدت تاثیر گذار رو نگاه کردم، کلیپ خونبها، خیلی زیاد تحت تاثیر قرار میده  آدم رو.  و اندر ربط این کلیپ با حرفهای بالا: خیلی از ما ها شاید با کمتر شدن اعتراضات امید هامون به تغییر کمرنگ شد و این ناامیدی ناشی از نگاه قدیمی ما به تغییر و نحوه عملی کردن اونه. ما انتظار داشتیم انگاردر یک شب، تغییری ایجاد بشه و حالا که نشده نا امیدیم. یادمون میره که این راه پیمائیها خودش یعنی تغییر. و این تغییرها آن قدر ادامه پیدا می کنند تا تغییرات، اساسی تر بشن. و یادمون نره بعد اون تغییرات اساسی هم، توقعات مون رو اینقدر بالا نبرده باشیم، که قدر اون تغییرات رو هم ندونیم. بهتره گاهی نگاهی به عقب بیندازیم که از کجا تا به کجا رسیده ایم.

http://www.keep-tube.com/?url=http%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3DepB6c0NisIQ

 

این شعر مولانا هم حسن ختامی باشه برای شروع ماه خدا

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل

وانکش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید

"کم شو که همه مزید با ماست"

چون هست صلاح دین درین جمع

منصور و ابایزید با ماست

+ نوشته شده توسط حسین در 88/05/31 و ساعت 2:36 |
معنی واقعی شور عرفانی در دیوان شمس مولانا موج می زند و حال اگر شجریان آنرا به تصنیف درآورد شاهکاری بی بدیل می شود

 چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب

+ نوشته شده توسط حسین در 88/05/26 و ساعت 20:50 |

از جمله قضايايي كه از بچگي هميشه ذهنم رو مشغول خودش مي كرد، نحوه شفا و برآورده شدن دعا بود و هميشه توجيهاتي براش داشتم. و از جمله تناقض هايي كه برام لاينحل مي نمود، اين مساله بود كه ما شفا ها و برآورده شدن هاي دعا  و توسل و...در مذهب و دين خود را، به عنوان دليل حقانيت قبول می كرديم، ولي در اين صورت در مورد ساير مذاهب و شفاها و عجايب مستحدث در اون مذاهب چه توجيهي ميشه كرد؟ يعني آيا كارهاي يك مرتاض هندي يا شفا يافتن آييني يك بودايي ويا به خواب آمدن عيسي و شفا دادن او و...دليلي بر حقانيت آنها مي شود؟؟

پارسال همين روزها بود كه رفته بوديم مشهد. از جلوي دفتر شفايافتگان رد مي شدم كه كنجكاوي هميشگيم براي به چالش كشيدن عقايد (حتي اگر در مواردي به نفي بخشي از آنها منجر شود) من رو به سمت دفتر كشوند. با مسئول دفتر كه صحبت مي كردم، ضمن اينكه از وجود كلاهبرداري ها و سو استفاده ها و دروغ هاي زياد در مورد ادعاهاي شفا صحبت مي كرد، يك ليست فكر كنم 40 يا 45 نفري گذاشت جلوم، كه اين ها شفايافتگاني هستند از فروردين تا مرداد كه در مورد صحت ادعاشون تحقيقاتي شده و مستند ترند. ليست رو كه نگاه مي كردم  موارد شفا رو با مشخصات طرف نوشته بود. جالبترين ستونش برام ستون تحصيلات شفايافته ها بود. فقط يك ليسانس ادبيات و چند تا ديپلم وبقيه همگي زير ديپلم.

خيلي به اين قضيه فكر كردم. هميشه خونديم كه اگه با حضور قلب و اعتقاد كامل و... دعا كني، حتما برآورده ميشه. ولی با بالا رفتن تحصيلات شك هاي ما بيشتر ميشه. ديگه خيلي از وارونه نمايي هايي كه به اسم دين قاطي دين ميكنند، رو قبول نمي كنيم. و اين آگاهي، تلقين پذيري ما رو هم كاهش ميده و بيشتراز اون در بحبوحه اين همه سوال لاينحل، حضور قلبي اي براي آدم نمي مونه. و اين باعث ميشه اونايي كه كمتر به اين سوالات فكر مي كنند، حتي اگر در عقايدشان خرافات زيادي قاطي داشته باشند، بهتر بتوانند از اين اعتقادات و ايمان و تلقين شان جواب بگيرند. و همين جاست كه به جواب سوال اولم نزديك ميشم.

ديد عوامانه اي كه مردم عادي از خدا دارند، نقش پادشاهيست كه در آسمان هفتم بر عرش خويش نشسته است و منتظر، كه بنده اش دعا كند و اگر از اعتقاد كامل او مطمئن شد و خوشش آمد دعايش را برآورده كند. ولي چه مذهبي و چه فلسفي به قضيه نزديك شويم، خدا خود خالق مكان و زمان است و در هيچ مكاني و زماني نمي گنجد. براي او گذشته و حال و آينده معني ندارد. ضمن اينكه او از همه هستي آگاه است و هر اراده اي كه بخواهد مي كند وليكن اراده او در ظرف زمان نمي گنجد. پس چگونه است كه ما به دعا معتقد مي شويم در حاليكه خداوند منزه تر از آن است كه در زمان قرار گيرد. از طرف ديگري مي دانيم كه خداوند كارهاي خود را در اين جهان با اسباب و واسطه هايي كه بخواهد، عملي مي كند و ضمن وجود اراده واجب الوجودي خود كه ضامن بقاي هستي است، ليكن ترجيح مي دهد جهان را با اسباب و وسائطي كه مصلحت مي داند، اداره كند.

با در كنار هم قرار دادن اين مقدمات، شايد بشه نتيجه گرفت كه  خواست خدا بر اين بوده كه اين دنيا را بگونه اي خلق كند  كه اراده و خواست قلبي و دعاي صادقانه با اعتقاد و باور قلبي انسان ها بتواند تغييراتي را از طريق ابعادي بالاتر آفریده شده در اين جهان، ايجاد كند. و اين خلقت و صنع متقن الهي، گويا به مذهب و دين دعاكننده  كاري ندارد. و مستقل از آيين دعاكننده كار مي كند و خدا چنان مهربان است که بین مسلمان و یهودی و هندو و مسیحی فرقی نگذارد و گويا خواستن با تمام وجود دعايي است كه بايد آن را برآورده شده، فرض كرد.

به صورت جمله اي معترضه مثالي از دكتر ناصري هست كه در تشريح هوميوپاتي نوشته بود، كه برام بسيار آموزنده است. نقلش در اينجا خالي از لطف نيست: جهاني دو بعدي رو فرض كنيد  كه موجودات آن مربع ها و دايره هايي بر روي يك صفحه اند. آنچه واضح است اين موجودات دركي جامع از موجودات سه بعدي نخواهند داشت. براي درمان  موجودي بيمار در اين دنياي دو بعدي، كه غده اي در بدن دارد، چه بايد كرد؟ براي برداشتن اين غده از درون او، يك موجود دوبعدي بايد ديواره آنرا بشكافد، غده را بيرون كشيده، و ديواره را ترميم كند. حال براي موجودي سه بعدي برداشتن اين غده بدون كوچكترين آسيبي به این بيمار دوبعدی، كاملا امكان پذير است. در این جهان سه بعدی ما نیز، از ابعاد بالاتر به طريق مشابهي، تاثيراتي  را مي توان انتظار داشت و وجود ابعاد بالاتر در اين هستي خلق شده، انكارناپذير مي نمايد.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/05/10 و ساعت 18:5 |
این کامنتی بود که عینا بدون شرح همین جا میارم:

تا به حال آرزو کرده‌ای؟ خونه، ماشین و ...
در گوشه‌هایی از شهر تو، شهر ما، کودکانی هستند که آرزوی چیزهایی را دارند که شاید برای تو بی‌ارزش و دست یافتنی باشد ولی برای آنان تنها رویایی شیرین است.
شاید تو بتوانی این رویا را تحقق بخشی و اشکی که از ذوق برآورده شدن آرزو بر گونه‌های این کودکان ضعیف می‌نشیند را بادستان گرم و پرمحبتت پاک کنی که فقط گل لبخند بر آن چهره معصوم باقی بماند و به آن کودک ثابت کنی که هنوز کسانی هستند که انسانیتشان را باور دارند و از یاد نبرده‌اند.

طرح کعبه کریمان به پیشنهاد جمعیت مستقل و غیر سیاسی امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع) برای رسیدگی به کودکان جامعه برگزار می‌شود. در این طرح آرزوهای کودکان معلول ذهنی، بیمار، کودکان خیابانی، یتیم، محروم و ... جمع آوری شده و برای برآورده کردن، به دست خیرین می‌رسد.

برای آشنایی بیشتر و همکاری در این طرح، به سایت زیر مراجعه کنید:
http://www.kabe-kariman.com/"

 

زمانی نوشته بودم که چقدر خسته ام از این همه بودن   الان فکر می کنم حتی اگر کاری از دستمان هم برنیاید خواندن ارزوهای همین بچه ها راهیست برای اینکه برای چند دقیقه هم که شده خود را نبینیم و دقایقی اندک بتوانیم که نباشیم و راهیست برای نبودن و رهایی از سنگینی با خود بودن

+ نوشته شده توسط حسین در 88/05/04 و ساعت 21:6 |

شعر هنری غیرزمینی است که در ترکیب با نواهای روحانی  می تواند محرک احساسی ماورائی در آدمی باشد. تازگیها از رمانس عرفان آلود اشعار بابا طاهر خیلی زیاد داره خوشم میاد. به نظرم متعالی تر کردن احساسات رو خوب بلد بوده مخصوصا وقتی با یک موسیقی اصیل  ترکیب می شه احساس می کنی دیگه پایی برای بر زمین ماندن نداری.

نگارینا دل و جانم ته دانی             همه پیدا و پنهانم ته دانی

نمی دونم که  این درد از که دیرم           همین دونم که درمانم ته دانی

______________

بلا رمزی ز بالای ته باشه       جنون سری ز سودای ته باشه

به صورت آفرینم این گمانه      که پنهان در تماشای ته باشه

______________

غمم غم بی و همراز دلم غم       غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم           مریزا بارک الله مرحبا غم

______________

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار        غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره                   غم یار و غم یار و غم یار

______________

خوشا آنون که سودای تو دیرند       که سر پیوسته در پای تو دیرند   

به دل دیرم تمنای کسانی            که اندر دل تمنای تو دیرند

 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/04/30 و ساعت 15:38 |

روز میلاد علی بود. شخصیتی بزرگ که سخن گفتن ازو سهل و ممتنع می نماید. چنان سهل که هر کسی به خود اجازه حرف زدن ازو را می دهد و چنان ممتنع که بزرگانی که هر چقدر از علی می خوانند، بیشتر متحیر می شوند.

بحثی با یکی از اساتید داشتم که حرف خیلی قشنگی می زد که به خاطر ارتباطش با امام بزرگوار ما شیعیان و همینطور با درگیریهای اخیر، بجا دیدم که این بار از این موضع درباره علی بنویسم:

بحث بر سر وجود دمکراسی در اسلام  بود و اینکه چقدر در منش امامان ما مهم بوده است و بر خلاف ادعاهای نیم تا یک قرن اخیر بسیاری ازاین متحجرین(که در صدد تبدیل جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی اند)، با یک مطالعه منصفانه ریشه های عمیق تاریخی را می توان در باب میزان دمکراتیک بودن  و سعه صدر امامان ما در این باب به وضوح مشاهده کرد.

 به تعبیر این استاد دمکراسی ای که ما امروزه از آن دم می زنیم را به طور کاملا معقولی همان بیعت می توان دانست که علی (ع) بزرگوارانه در قبال رای و بیعت مردم حساس بوده و تا خود مردم به سراغش نیامدند و التماس نکردند و به زور با ایشان بیعت نکردند، حاضر به قبول حکومت نشدند و بیشترین همکاری را با خلفای قبلی داشتند و حتی برای جلوگیری از صدمه به عثمان، امام حسن را مامور کرده بودند و خودشان علی رغم این که لایق ترین به خلافت بودند هرگز به مقابله با خواست مردم برنخواستند. در صفین علی رغم علم به حقه های پشت پرده بازهم به خاطر عدم مخالفت با اکثریت تن به حکمیت دادند. صلح امام حسن را هم می توان در این راستا تحلیل کرد و قیام و حماسه حسین را در قالب رای مخالف ایشان و اینکه به  حکومت رسیدن یزید حالت موروثی یافته بود و در کنار بیعت اهل کوفه با ایشان و برای مقابله با نوعی پوپولیسم در آن زمان می توان بررسی کرد..

عبدالعلی بازرگان به عنوان یکی از مشاهیر معاصر پژوهش در قرآن و نهج البلاغه و فرزند خلف مهندس مهدی بازرگان، در حوادث اخیر نامه ای پر مفهوم به رهبر نوشته و به صورت مقایسه شیوه علی با معیار قرار دادن عهدنامه مالک اشتر و مقایسه با روند های کنونی شیوه ای حق طلبانه و بدور از ترس (که به حق شیوه بزرگانی است چون پدرش و سحابی و... که طی نیم قرن مبارزه از هیچ تهدیدی ترس به خود راه ندادند)را پیش گرفته است که توصیه می کنم حتما بخونیدش: این بند از نامه شاید گویای خوبی از سیره علی باشد و اینکه تا چه میزان در اوج معصومیت همچنان خود را بری از اشتباه نمی دانسته:

(("در همان آغاز خلافت،  صریحاً مردم را به حق‌گوئی (انتقاد) از خود و نظردهی (مشورت) دعوت و تأكید كرد: "من بالاتر از این نیستم كه اشتباه نكنم، مگر آنكه خدا كفایتم كند" (خطبه ۲۱۶) و در متن عهدنامه معروف خود به مالك هشدار داد:
باید نزدیك‌ترین وزیرانت از نظرقرب مقام كسی باشد كه بیشترین حرف تلخ حق را به تو میزند و آنگاه كه عملی از تو سر می‌زند كه خدا از اولیائش ناخوش دارد، كمترین یاری را به تو می‌رساند، ... همكارانت را به جد بیاموز تا تو را ستایش و بی‌جهت تجلیل نكنند. (بند ۳۳)"))

نکته بدی که در مورد نسل ما وجود دارد آموزش مغرضانه ایست که ازمدارس در گوش ما خوانده شده و از کودکی برخی حقایق وارونه به ما نشان داده شده است  و در ادامه با رسانه ها و صدا و سیمایی سرشار از دروغ به تحکیم این وارونه سازی اصرار ورزیدند و این مساله گاهی دیدن حقیقت را برای ما دشوار می سازد. درکل ما را با پیش فرض های ذهنی بسیار فاجعه آمیزی درگیر کرده اند که با آن توانسته اند حق بینی و  قضاوت عادلانه ما را بستانند و ان را از فطرت انسانی دورتر بسازند. گویا نیاز است که یک بار دیگر فراگرفته های خویش را بهتر مرور کنیم. به امید این آغاز:

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/04/16 و ساعت 14:33 |

چهارشنبه روز خیلی خوبی برام به حساب میومد، معلوم شدن نتیجه دو امتحان دکترا و تغییر مسیر زندگیم   ُروز خیلی مهمی رو برام رقم می زد ومن ؟؟ خوشحال بودم!!!

شب غرق در تفکرات خود، از اینکه در شرایط اینچنین کشور، به خود اجازه خوشحالی داده بودم، خجالت کشیدم. از اینکه همیشه دم زدیم از بدیهای خودخواهی و خودبینی، از اینکه تا کی اسیر خودیم؟ و تصاویر کشته های روزهای اخیر، کسانی که چه بیگناه به مسلخ برده شدند؟ کسانی که در راه آینده این مرزو بوم چه پاک، با شور زندگی وداع کردند؟ یاد خانواده هایی افتادم که عزیزان شون رو از دست دادند و داغدارند؟ و از خوشحالی خود شرمم آمد. ولی طبیعت توجیه گر بشر که همیشه در چنین اوضاعی سعی در تسلی دارد، به سراغم آمد که هر کس دیگری هم بود، شرایطش غیر از این نمی بود و خوشحالی طبیعی است وشروع کردم به اینکه به خودم حق بدم؟؟ و دیدم نه اوضاع خراب تر از این حرفا شد، مایی که همیشه دم از تحمل عقیده مخالف و آزادی عقیده و ... می زنیم، هم همیشه برآنیم که حق با ماست، و از هر توجیه ممکنی برای اثبات خود و نفع خود بهره می بریم و تفکر بدون بایاس ذهنی و پیش داوری غیرممکن می نماید و از همه این حرفا فقط ادعاشو بلدیم؟؟!!

الان من موندم با خوشحالی خود و انبوه سوالات و تناقضات که چرا خودخواهیم؟که چرا خودمحوریم؟که چرا این همه توجیه گریم؟که چرا این همه از تفکر آرمانی بدوریم؟ و علیرغم همه این ها باز هم پرمدعاییم و در آسمان و زمین نمی گنجیم؟

باز هم به خودم گفتم ذات بشر همین هاست!! که دیدم باز هم انگار دارم توجیه میکنم !!! 

از همه این ها بگذریم دیگه از این به بعد ایران کشوری شد که هیچ شادی و خوشحالی ای در آن ماندنی نمی تواند که بماند

+ نوشته شده توسط حسین در 88/04/04 و ساعت 2:10 |

و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا، و ما تدری نفس بای ارض تموت (آیه آخرسوره لقمان)

هیچ نفسی را یارای آن نیست که بداند فردا روز چه فرا چنگ می آورد. و هیچ کسی نمی داند که به کدامین خاک می میرد.

در بهمن 87 مطلبی راجع به مهندس بازرگان و گاندی و لوترکینگ  و مبارزه منفی یا مسالمت آمیز و صلح طلبانه یا باصطلاح مبارزه مدنی تو همین وبلاگ نوشته بودم ولی فکر نمی کردم 5 ماه بعد روند تقلب در انتخابات و حماقت های ممتد رئیس جمهور اینقدر ادامه پیدا کنه که بزرگترین مقاومت مدنی طول تاریخ ایران رو از نزدیک شاهد باشم.

در بحث هایی که در طول انتخابات با دوستان منفعل تحریمی داشتیم یک مثال بارز از مقایسه ماندلا با موگابه در بسیاری اوقات اکثرشون رو قانع به رای دادن می کرد. اینان معتقد بودند  که با هیچ کدام از این کاندیداها تغییر مناسب و قابل توجهی در کشور صورت نخواهد گرفت و یا باید انقلابی صورت گیرد یا حمله ای از کشوری خارجی ، تا امید به تغییری داشته باشیم و و تحریم انتخابات را بهترین کار می دانستند، جوابم مقایسه نلسون ماندلا با رابرت موگابه بود. این دو که هر دو از مبارزان آزادیخواه و هم رزم در آفریقا و در دو کشور همسایه زیمبابوه و افریقای جنوبی بودند و در کنار یکدیگر جنگیدند ولی ماندلا تحت تعالیم گاندی به مبارزه مدنی روی آورد و موگابه به مبارزه با خشونت و جنگ. ماندلا با آپارتاید و تبعیض نژادی سفید پوستان به گونه ای تحسین آمیز جنگید و پس از پیروزی تمامی سفید پوستان را بخشید  و در واقع اعلام کرد که قرار نیست جای ظالم عوض شود و حالا که ما مسلط شدیم، به آنها ظلم کنیم. ولی موگابه پس از پیروزی به مصادره اموال سفیدپوستان پرداخت و به ظلم به آنها دست زد. و در نهایت آفریقای جنوبی الان یکی از پیشرفته ترین کشورهای آفریقایی و در اوج دمکراسی است و زیمبابوه  کشوری با دیکتاتوری  کامل و تورمی وحشتناک و در اوج فلاکت است. و جالب است که تاریخ یک بار نام احمدی نژاد و موگابه را در مهمانی ایتالیا ئی ها در کنار یکدیگر به عنوان کسانی که دعوت نشدند قرار داد.  یا نمونه دیگر انقلاب ایران که سالهای اول با ترور و اعدام های متناوب،  کشوری نا امن را رقم زد و پس از آن به انحرافاتی انجامید که اینک به اصلاحاتی اساسی نیاز است و جالب است که تمامی یاران اصلی امام خمینی در طرف اپوزیسیون قرار دارند و کسانی  مثل مصباح یزدی که به خاطر تندروی و افراطشان مطرود امام خمینی شده بودند، سردمدار و رهبرجناح حاکم بر دولت قلمداد می شود. هرگونه مبارزه خشونت بار یا حمله خارجی باز هم بهبودی برای ایران در پی نخواهد داشت و بازگشت به عقب خواهد بود و باید دست به دعا برداریم که این مبارزه مدنی به سرانجام برسد. و اینک که رهبری مدنی و صلح طلب نظیر موسوی در ایران به مبارزه در سکوت و راه پیمایی در آرامش مردم را فرا می خواند، می توان به اینده ای روشن در ایران و تغییری مدنی در آن امیدوار بود. اگر گاندی ، ماندلا و لوترکینگ و ... ماندگارند و حتی دشمنانشان نیز در مقابلشان سر تعظیم فرود می آورند به خاطر همین بزرگواری و بزرگ منشی شان در احترام به تمامی انسانها و از بین بردن و یا لا اقل کمرنگ تر کردن مرز بندی دشمن و دوست است.

سلامت نفس میرحسین به حدی است که کوچک ترین ایرادی از شخص وی نتوانست بگیرد و سعی در تخریب او با وصل او به دیگران کرد. واما اکنون این میرحسین عزیز است که رادمردانه در مقابل بسیاری از فشارها برای پاسداری از رای مردم ایستاده است. مجید مجیدی می گفت:"اگر میرحسین رای بیاورد، خدا به ملت رحم کرده است و اگر رای نیاورد، خدا به خود او رحم کرده است" . برای میرحسین که از قدرت بیزار است، تنها نگرانی از اوضاع کشور است که او را چنین محکم در مقابل قدرت تا بن دندان مسلح، استوار نگه داشته است.

 جمله ای از گاندی دیروز برام بسیار حیرت آور بود که در تشریح مبارزه مدنی اش می گفت:" اول تو را نادیده می گیرند، سپس به تو می خندند، سپس با تو مبارزه می کنند و در نهایت تو پیروز می شوی"

همانطور که مردم را نایده گرفتند وآنها را عده ای اراذل و اوباش و خس و خاشاک نامیدند، همانطور که با چیز چیز کردن مسخره کردند و خندیدند. همانطور که با نیروهای از خدا بیخبرشان به مردم یورش بردند و آتش به روی مردم گشودند و وحشیانه به دانشجویان خوابگاه ها حمله بردند و این گونه مبارزه کردند.  و اینک نوبت پیروزی است و لکن این پیروزی بدین آسانی و به سرعت بقیه مراحل نخواهد بود.

دوست ندارم از چیزایی که می خوام بگم تعبیر خرافی بشه و برای خود من تفسیرعلمیش از ناخودآگاه جمعی ای که یونگ می گه و از رویا گرفته تا بقیه راه های دسترسی به آن ناخودآگاه جمعی را ابزاری برای کسب اطلاعات از هستی و اینده می داند. خیلی دوست دارم علائم پیروزی میرحسین رو ببینم از درآمدن گوی سبز در قرعه کشی صدا و سیما برای میرحسین و گوی قرمز برای احمدی نژاد، تا انتخاب ناخودآگاه  برای کد انتخاباتی77 که متبادر کننده علامت Victory است و بسیاری چیزهای دیگر پیرامون ما، همه نشانه هایی می توانند برای خوش بینی ما باشند برای پیروزی. ولی بازهم "الله یعلم ما لا تعلمون"

 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/29 و ساعت 13:56 |

انا لله و انا الیه راجعون

دیشب شنیدن حوادث کوی دانشگاه بسیار دردناک بود.

 شدت عصبانیت و ناراحتیم از پررویی و دروغ های شاخدار دولت حد نداره.

 ولی همدلی موجود در مردم و همگرایی افکارکسانی که اندکی لا اقل فکر می کنند، خیلی امیدوار کننده است. 150 استاد دانشگاه شریف استعفا دادند. فردا تحصن اساتید دانشگاه تهران در اعتراض به همه این قضایاست. و حتی مردم عادی هم مطمئن اند که روند این دروغ پردازی ها غیر قابل باور است. امروز تو راه پیمایی مردمی را می دیدم که قبلا اگر کسی جایی پایشان را لگد می کرد یا تنه ای می زد، خیلی هاشون حالت پرخاشگری می داشتند، ولی الان اگه کسی هم پایش لگد می شد خودش بر می گشت برای عذرخواهی. و این یعنی نزدیک شدن به اون همدلی لازم برای تغییر جامعه. این همدلی در کنار سیل مردم،  مرهمی است بردرد  همین مردم.

فریاد های الله اکبرهر شب همچنان گوشنواز است  و پرمفهوم. این انتخابات اگرچه برای ایران رئیس جمهوری معقول در بر نداشت و به قول مهاجرانی تبدیل جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی  صورت گرفت ولی افزایش همدلی و کاهش زودباوری و ساده لوحی جمعی جامعه را در پی داشت.

چنین کودتایی در جایی غیر از جهان سوم بعید است. در هیچ کجای دنیا چندین روز اس ام اس قبل و بعد انتخابات قطع نمی شه؟ قبل از اتمام رای گیری نتیجه دقیق در سایت های وابسته نمیاد؟ حیفه که ایران کره شمالی بشه. حیفه که ایران  اسیر طالبانیسم بشه.

و دریغ است ایران، که ویران شود.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/26 و ساعت 22:54 |

یکی از مهم ترین سوالات فلسفی که همیشه یافتن پاسخی برای آن دشوار می نماید، این است که: منشا اخلاق و معیار فضیلت و رذیلت اخلاقی چیست؟ این سوال منشا بحث ها  و مجادلات فراوان در میان مکاتب و مذاهب گوناگون بوده است. یک پاسخ نسبتا مطلوب و فلسفی و در عین حال بگونه ای بسیار شاعرانه  که برای این مساله خوانده ام این بود که:

معیار فضیلت اخلاقی آن است که تزاحم و تخاصم را از درون و برون آدمی رفع کند و فی الواقع خاصیت مشترک جمیع فضیلت های اخلاقی آن است که مایه دفع تعارض از بیرون و درون اند و حتی جالب است در اسلام آن چه دنیای مذموم نامیده می شود و به دوری از آن دعوت می شود، نه دنیای رایجی است که می شناسیم، بلکه دنیای تعارض زاست که به پرهیز از آن دعوت می شود. و همان تفاخر و تکاثر و افزون طلبی از معیار های اساسی شناسایی دنیای مذمومی است که همه بلا استثنا به تعارض منجر می شوند.  حتی سر غمناکی جهانداران محبوس ماندن در تنگناهای نزاعها و غفلت هاست.

جالب تر آن است که اگر با دید اسلامی به این قضیه می نگریم، می توانیم قضیه را از آخر به اول بیائیم و از قیامت و بهشت و دوزخ به همین نکته برسیم. از خصوصیات بهشت ان است که "تحیتهم فیها سلام" و اگر به آیات قرآن بیشتر بیندیشیم، حقیقت بهشت را  امن و سلام (و امنیت) و دوستی بین بهشتیان و محبتی بی شائبه بین آنها می داند و حقیقت جهنم را سراسر تخاصم و تزاحم و دشمنی بین جهنمیان معرفی می کند. و بهشتیان آنجا، اینجا نیز بهشتیند و جهنمیان آنجا، در اینجا نیز چنین اند. اگر در این دنیا، بهشت خود را ساختیم، ساختیم و گرنه از این جهنمکده ما را خلاصی نخواهد بود. اگر همدلی و مهربانی و دوستی را در دلها افکندیم و کینه ها را بدورها پراکندیم، در بهشت محبت غریق رحمت می شویم و گرنه عذاب دو صد چندان این زندگی را صد برابر میکنیم.**

 

همدلی و محبت واژه ایست که به دلیل کثرت استفاده، در حال تبدیل به یک سری معانی روزمره هستند و لکن در چنین روزهایی است که در سطح شهر این همدلی ها بیشتر احساس می شود و از روزمرگی فاصله می گیرند. در این فضایی که همدلی ها بیشتر می شود، با همدلی و همزیستی مسالمت آمیز با مخالقان و رقیبان این بهشت را حفظ کنیم و نگذاریم آن را جهنم کنند. فردا یادمان نرود که ما به کاندیدایی هنرمند و اخلاق گرا رای می دهیم و اخلاق چنین تعریفی شاعرانه دارد.

 _____________

** برای شرح تفصیلی این مباحث، در کتاب "اوصاف پارسایان" دکتر سروش مباحثی بسیار زیبا دارد.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/21 و ساعت 20:1 |

زکوی یار می آید، نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

دوست نداشتم دیگه اینجا از سیاست حرفی به میان بیارم ولی این قدر هیجان زده ام امشب که به جز نوشتن راه دیگری برای آرام شدنم پیدا نمی کنم. در کنار تماس های دوستان، احساس همدلی موجود برای امید به نجات وطن و پیروزی اخلاق، شبی هیجان انگیز رو برام داره رقم میزنه. حتی سزاست اگر اشک شوقی بر این غرورآفرینی مهندس موسوی ریخته شود.

  به سلامت اخلاقی و نیت پاک و دوری از قدرت پرستی و توانایی های مدیریتی میر حسین ایمان داشتم و دارم. ولی در دنیایی که سیاست معادل دروغ و ناپاکیست و ایرانی که امیدی به بهبود در او نیست، ورود میر حسین بزرگترین فداکاری بود. او با در خطر انداختن حسن شهرتش و وارد شدن در کاری که در عاقبتش، عوام را به درک نتایج و بهره های آن هیچ راهی نیست، خود را قربانی کرد تا آسیب ها بیش از این نشود و مطمئنم که کار او بزرگترین پاکبازی ممکن در شرایط کنونی بود.

مهندس موسوی در مناظره ای که حریفش با شناخت خوبی از عوام الناس به هوچی گری و فرافکنی و حاشا پرداخت، تا آخرین لحظه اخلاق را رعایت کرد و به بی اخلاقی های حریف جواب هایی تامل بر انگیز داد. اخلاقی ماندن ولی پیروز شدن تنها از ابرمرد ها و ابرانسان ها ساخته است. دوست دارم باور کنم (حتی اگه معقول و واقعی نباشه که نیست) که ابر انسان جامعه ما میرحسین است و بر عکس ابرانسان نیچه، مهندس موسوی ما، اخلاق مدار است.

دوست ندارم به شورش های ساختگی ای که از فردا طرفداران رئیس جمهور راه  خواهند انداخت فکر کنم،( هر چند امیدوارم که حالیش کنند که اگر سقوط می کنی نیاز نیست کشور را هم با خود غرق کنی). دوست ندارم به شناسنامه های تقلبی ای که از الان داره برای تقلب آماده میشه فکر کنم. دوست ندارم به شنبه ای فکر کنم که احمدی نژاد دوباره رئیس جمهوره که شاید اون موقع از موندنم در وطن خودم پشیمون بشم. دوست ندارم به اون عوام الناسی فکر کنم که همیشه فکر می کنند کسی حق شون رو خورده و هر وقت اسم هاشمی و امثال اون بیاد به احمدی نژاد پناه ببرند همچون گوسفندانی که از ترس سگ گله به گرگ پناه ببرند. دوست ندارم به روشنفکرانی فکر کنم که به خاطر حماقت عوام الناس در کنارجمود فکری یک عده که برای تحمیل عقاید خود در جامعه تقلب انتخاباتی را شرعی نه  و بل واجب می دانند ( کار به جایی برسد که پس از نه دوره برای جلوگیری از تقلب استفتا از مراجع در نت پخش شود که تقلب حرام است) از بازآفرینی جامعه آرمانی نا امیدند. دوست ندارم به پررویی سایت های دولتی در اینکه از الان خود را پیروز مناظره می خوانند و مثل همیشه حقیقت را کتمان می کنند فکر کنم.  نه اصلا دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم فقط به همین مناظره فکر کنم و امیدوار باشم که مردم حتی اگر حقیقت را و عمق سخنان مهندس را درک نکردند، لااقل فرق دروغ و ریا با صداقت و اخلاقی بودن را احساس کرده باشند. و ضرورت حضور را احساس کرده باشند و از توهم توطئه و دشمن  و ... دست بردارند و این یک بار اگر این کمترین کار برای سرنوشت یک ملت از دستشون برمیاد، کوتاهی نکنند.

زنده باد مهندس میر حسین موسوی 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/14 و ساعت 3:5 |
هستی چه باشد آشفته خوابی        

 نقش فریبی، موج سرابی

نخل محبت، پژمرده شد، کو؟         

فیض نسیمی، اشک سحابی

در بحر هستی، ما چون حبابیم     

 جز یک نفس نیست، عمر حبابی

از هجر و وصلم، حاصل همین بود   

 یا انتظاری، یا اضطرابی

ما از نگاهت مستیم، ور نه

کیفیتی نیست،  در هر شرابی

از داغ حسرت چه گوید؟

نا کامیابی،  با کامیابی

دیدم رهی را، می رفت و می گفت

هستی چه باشد، آشفته خوابی

"رهی معیری"

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/07 و ساعت 16:23 |

چون نیست حقیقت ویقین اندر دست

نتوان بامید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 تعداد شاعران بزرگی از ایران که شهرت جهانی داشته باشند، انگشت شمار است. مولانا با آن یقین عرفانیش در هستی شناسی، در کنار لطایف اخلاقی و وعظی سعدی، با لطایف رمانتیک شعرهای حافظ اعتبار قابل قبولی در نزد شرق پژوهان دارند. ولی در میان این نام آوران خیام چیز دیگری است.

خیام  بر اساس فلسفه هستی شناسیش، نوع خاصی از شک را در کنار دم غنیمت شمردن به خوبی در شعر هایش با هم در می آمیزد. شکی مقدس و پاک تر و معصوم تر از هزاران یقین و مخصوصا برتر از تمامی سطحی نگریها و یقین های سرسری . خیام که ریاضیدان و فیلسوفی است مسلمان، عدم قطعیت موجود در شناخت و درک ما آدمیان را گاهی چنان ظریف در شعرهایش آورده است که لذت وافری را در خواننده بر می انگیزد.

محال است کسی شک ها و پرس و جوهای اوائل بلوغ را  و استرسها و فشارهای روحی این هجمه سوالات را فراموش تواند کند. ولی اگر ساده اندیش بوده باشد، پس از سپری شدن اندک زمانی، به کمترین جوابی سطحی که از یک عده آدم به اصطلاح به یقین رسیده ممکن است دریافت کند، رضایت می­دهد و اگر زیادتر بیندیشد سرانجام به این نتیجه قطعی می رسد که هیچ جواب قطعی ای برای اکثر این پرسش ها وجود ندارد و سرانجام به ساختاری از اعتقادات نیمچه اثبات شده ای  بسنده می­کند تا از زندگی عادی دور نیفتد. وقتی انسان این عدم قطعیت در ساختارهای اعتقادی را از زبان چنین حکیمی با بیانی شیوا می شنود، احساس علقه خاصی  از پس قرون به چنان روح عظیمی در او پیدا می شود. و همان دم است که می بینی چرا دم غنیمت شمردن  چرا در شعر او چنین بارز می شود. همان حالتی که پس از اثبات عدم قطعیت تمامی عقاید، بدان مرحله می رسد که هر چه بادا باد، بگذار با اعتقادات خویش سرخوش باشیم  و دمی را غنیمت شمریم.

تحلیلی در ارتباط با آمریکا به نقل از دکتر تویسرکانی شنیدم که بسیار شبیه این قضیه است. پدیده آمریکا پدیده ای عجیب در دنیای مدرن است وعلی رغم تفاوت قدمت اروپا با آمریکا چنین پیشرفتی در آمریکا دلایل مختلفی دارد از جنگ جهانی گرفته تا ساختار ها و... ولی یکی از دلایلی که برای این پیشرفت عنوان می شود، این است که اروپا همیشه بزرگترین فیلسوف ها را داشته و اروپائیان غرق در تفکرات و حل مسائل فلسفی بوده اند و حتی به ماتریالیسم و انواع فلسفه های مادی، و کلا بی مذهبی رسیدند. ولی آمریکائیها به جای انکار مذهب یا تفکرات فیلسوف مابانه، به سطحی از قبول مذهب بسنده کردند و بیشتر به کار بر روی علوم و فنون پرداختند و علی رغم تبلیغاتی که ما در ایران می­بینیم آمریکائیها اکثرا مسیحیانی مبادی آدابند. و در واقع علی رغم عدم قطعیتی که می پذیرند، خیام وار دم را غنیمت شمرده اند و چنین با فاصله از تمامی دنیا پیشرفت تکنولوژیکی و علمی و اجتماعی را دنبال می کنند.

می خواستم در ادامه به نزدیک شدن به یقین عرفانی از طریق فلسفی به شیوه ملا صدرا اشارتی کنم و قیاسی داشته باشم ولی ترجیح دادم از این نایقینی و صداقت موجود در اشعار خیام لذت و حظی وافر برم و سخن در باب ملا صدرا را به مجالی دیگر در مناسبتی از آن وی وا می گذارم.

 واین هم چند شعر موید این مبحث از حکیم بزرگ عمر خیام:

نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهر چه هست نقصان وشکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست

 

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت

چه مور خورد بگور چه گرگ بدشت

 

تا چند زنم به روی دریاها خشت

بیزار شدم ز بت پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود

که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

 

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی زکجا آمده ای

خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ و زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

می خوردن و شاد بودن آیین منست

فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتا دل خرم تو کابین منست

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد

وزدست اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد ار آن جهان که پرسم از وی

کاحوال مسافران عالم چون شد

 

برخیزم و عزم باده ناب کنم

رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می

بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

 

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه کفر و نه اسلام ونه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو جهان که را بود زهره این

حال این دم غنیمت شمردن و می خوردن استعاره از چیست شاید یکی ازجوابهایش این شعر حافظ بتواند باشد که :

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

+ نوشته شده توسط حسین در 88/03/01 و ساعت 2:34 |

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده

بید وحشی باران

یا نه،

دریائیست گویی واژگونه

بر فراز شهر،

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می بارد ازحد بیش

ریشه در من می دواند

پرسشی دلگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را 

تواند شست آیا از دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند

روشنیها محو در تاریکی دلتنگ

همچنان که نامها در ننگ

هر چه پیرامون ماست،

غرق تباهی شد

آه، باران

ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که عمریست

 در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

"فریدون مشیری"

و گاهی چه غریب این شعرها حرفهای نهان  در دل آدمی را می زنند و وای که  چقدر همیشه باران را دوست داشته ام  چه پاک و سرشار می بارد و چه آرام بخش و روح افزاست. تمامی آنچه از بهار خواهم باریدن و دو صد بار باریدن است. ای اسمان ببار تا شاید با باز شدن درهای اسمان راهی برای پاک شدن و رها شدن از این همه جهل و پلیدی  بیابیم.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/02/21 و ساعت 20:14 |

رفتار رنج با انسان به مثابه  رفتار گازها با مظروف آنست. اگر گاز را چه زیاد باشد و چه اندک، به درون ظرفی پمپاژ کنیم، گاز تمام ظرف را پر می کند و اینگونه نیست که فقط بخشی از ظرف را گازآلود کند. و رنج انسان نیز اینگونه تمامی وجود او را اشغال می کند واندازه شدت رنج امری نسبی است.  و اکثر آدمها با شادیهای کوچک سرشار شادی میشوند و با غم های کوچک عزادار میشوند. جالبه که همه فکر می کنند که  رنج و درد آنها بزرگترین دردهاست و هیچکس دیگر نمی تواند بفهمد که او چه می کشد. از زلزله زده ای که تمام خانواده اش را از دست داده تا کسی که سردرد دارد همه فکر می کنند که بزرگترین مصیبت را دارند و بقیه خوشبختند. و تا به مصیبت بزرگتری گرفتار نشوند قدر خوشیهای کوچک قبلی و دردهای کوچکتر را نمی دانند و این است که همیشه احساس بدبختی احساس غالب میشود. و خوشبختی زندگی درنداشتن بدبختیهای بزرگ است.

اینها برداشتی آزاد بودند از کتاب "انسان در جستجوی معنی"  نوشته ویکتور فرانکل. فرانکل که از اسیران اردوگاه های کار نازیها بود و در شدیدترین شرایط جان سالم بدر برد در زندان و پس از آن به نوشتن کتابی در زمینه خاطرات اردوگاه و تحلیل رفتار انسانها مبادرت ورزید و بدین ترتیب شاخه ای رو در روانشناسی  بنام لوگوتراپی یا معنادرمانی بوجود آورد.

 جملاتی جالب از کتاب عینا  در زیر آمده است.

"علاقه به ارزشها پوششی است برای نهفتن اضطراب های درونی"

"کوشش فرد در جستن معنایی و ارزشی در زندگی ممکن است به جای تعادل، هیجانی در او ایجاد کند. اما همین هیجان است که یکی از لوازم غیرقابل انکار بهداشت روان است."

"پس از آزادی از اسارت طولانی ما قدرت خوشحال بودن را ازدست داده بودیم و می بایست دوباره آن را بیاموزیم .همه چیز در نظر ما مجازی جلوه می کرد. مانند عالم خواب و نمی توانستیم چیزی را باور کنیم."

"معنای زندگی از فرد بفرد و از روز بروز و از ساعت به ساعت تغییر می کند، آنچه مهم است معنای زندگی بطور اعم نیست. بلکه هر فرد باید معنا و رسالت زندگی خود را در هر لحظه معین و معلوم دریابد.هر فرد جوابگوی زندگیست و اوست وفقط او که می تواند به پرسش زندگی درباره خود پاسخ دهد. این پاسخ را نیز باید با قبول مسئولیت و کار داد. لوگوتراپی اصل و مقصود وجود را در پذیرفتن این مسئولیت می بیند و در می یابد."

و فوق العاده ترین تحلیل کتاب شاید این پاراگراف ها باشند:

"خلا وجود یا تهی زندگانی پدیده بسیار گسترده و متداول زندگی امروزیست. این مساله قابل فهم است و ممکن است به علت دو عاملی باشد که بشر از آنروزیکه آدمیزادی حقیقی شد آنرا از دست داد. در ابتدای تاریخ بشری انسان از بسیاری غرائز اصلی حیوانی که رفتار اورا راهنمایی می کرد  و به آنها تامین و پوششی می داد محروم گردید. این تامین و آسایش ها چون بهشت جاودان بر انسان حرام گردیده و اورا مجبور به انتخاب کرد.علاوه بر آن در طی دوران بعدی بویژه در این اواخر سنتهایی که رفتار بشر را پشتیبانی  و هدایت می کرد یکی بعد از دیگری از بین رفت.دیگر غریزه ای به او نمی گوید که چه باید کرد و سنتی نمی نمایاند که چه شاید کرد و چیزی نمی گذردکه او نمی داند چه خواهد کرد و در نتیجه کاری می کند که دیگران از او می خواهند و روزبروز اسیر همرنگی جماعت می شود. این خلا وجود به صورت ملالت و بیحوصلگی ظاهر می شود و گفته شوپنهاور را به یاد می آورد که گفت:"انسان جاودانه محکوم است که میان دو قطب متضاد بیحوصلگی و هیجان در کشش باشد"

در زندگی امروزی این بیحوصلگی ها و ملالتها بیش از افسردگیها و دلتنگی ها مردم را بسوی روانپزشکان می کشاند. هر چه هم زندگی ماشینی تر شود این مساله بحرانی تر میگردد زیرا اوقات فراغت مردم زیادتر خواهد شدو بدبختانه مردم نمی دانند با این اوقات آزاد چه کنند.

نمونه آشکار این مساله چیزی است که پریشانی یکشنبه نام دارد یعنی آن دلتنگی و ناراحتی عمیقی که روزهای تعطیل بسراغ شخص می اید. وقتی فشار کار هفته تمام می شود و ساعات فراغت زیادتر می گردد شخص در می یابد که محتوا و معنایی در زندگی وی وجود ندارد...... علاوه بر آن نقاب های چندی نیز موجود است که از ورای این زندگانی تهی خود را می نمایاند و گاهی ارزوهای بیکام مانده معناجویی، جانشینی در قدرت خواهی می یابد و از آن جمله به بدوی ترین نوع آن یعنی پول پرستی جلوه می کند. گاهی نیز این آرزوی بیکام مانده را میل لذت جویی بخود می گیرد."   

و بگذار حسن ختام این مبحث این جمله نیچه بزرگ باشد: "کسیکه چرایی در زندگی دارد   با هر چگونه ای خواهد ساخت"

 

+ نوشته شده توسط حسین در 88/02/08 و ساعت 18:46 |

در را باز کرد و خود را در ابتدای راهرویی مسقف و ظاهرا طولانی یافت. چندین ردیف چراغ  مسیر راهرو را تا انتها نشان می دادند و انگار تمامی روشنی این راهرو از همین چراغ ها بود!! انتهای راهرو دری بود که بالای آن تا سقف امتدادی آینه ای بود. تصویر چراغ در این آینه چه دلربا می نمود. چشم به دورترین چراغ در آینه دوخت و به سمت انتها روان شد. گویی با حرکت او چراغ ها نیز شروع به حرکت کردند ولی هر چه به در نزدیکتر می شد چراغ ها رفته رفته در تصویر کمتر می شدند و انگار که با عبور وی از اصل آن چراغ دیگر تصویر آن در آینه هویدا نبود و چشمش به چراغ بعدی می افتاد. به در که رسید دیگر تصویری از هیچ چراغی ندید . به عقب که نگاه کرد دیگه خود اون چراغ ها اینقدر دل انگیز نبودند براش. اینک او بود و دری دیگر که نمی دانم چه در پشت آن انتظارش را می کشید؟در را باز کرد و...؟؟؟

 

بنظر میاد که چراغ ها تمام آرزوهای او بودند که تصویرشان در آینه دل و جان و شاید فقط ذهن چنین دلربا می شد. و پس از عبور از آن آرزو دگر اثری از آن در دل نبود. دیوارهای بدون در کنار راهرو تمامی جبرهای ژنتیک و تاریخی و محیطی را نشان می دادند.

 می دونین تنها آرزوش الان چیه؟دلش می خواست به جای رفتن در امتداد چنین راهرویی تنگ و محتوم ای کاش تمام تلاشش را برای ایجاد دری در این دیوارها صرف می کرد و مسحور چنین تصاویر دلربای نمی شد که اکنون می داند سرابی بیش نبودند.

+ نوشته شده توسط حسین در 88/01/25 و ساعت 0:37 |

از میان تمام فریب ها و توهمات این زندگی به این نتیجه رسیدم که

واقعی ترین حقیقت این زندگی، فقط و فقط مرگ است.

عباس عزیز از صمیم قلب تسلیت می گم. روحش شاد و  قرین رحمت باشند انشاا...

((در بیابانی دور ،
که نروید جز خار ،
که نتوفد جز باد ،
که نخیزد جز مرگ ،
که نجنبد نفسی از نفسی ؛
خفته در خاک کسی !


زیر یک سنگ کبود ،
در دل خاک سیاه ،
می درخشد دو نگاه
که به ناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه !


باز ، می خندد مهر
باز ، می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود ،
سوی صحرای عدم پوید راه.


با دلی خسته و غمگین - همه سال -
دور ازین چوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه ،


وندرین راه دراز ،
می چکد بر رخ من اشک نیاز ،
می دود در رگ من زهر ملال .
منم امروز و همان راه دراز ،
منم اکنون و همان دشت خموش ،
من و آن زهر ملال ،
من و آن اشک نیاز ،


بینم از دور ؛ در آن خلوت سرد ،
- در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی -
ایستا ده ست کسی !


" روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود"؟


می تپد سینه ام از وحشت مرگ ،
می رمد روحم ار آن سایه دور ،
می شکافد دلم از هر سکوت !
ماند ه ام خیره به راه ،
نه مرا پای گریز ،
نه مرا تاب نگاه.

 

شرمگین می شوم از

 وحشت بیهوده خویش

سرونازیست که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سرخوش از بادهد تنهایی خویش

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است

شاید این بندی صحرای عدم

با منش سخن است

من در اندیشه که این سرو بلند

وینهمه تازگی و شادابی

در بیابانی دور ،
که نروید جز خار ،
که نتوفد جز باد ،
که نخیزد جز مرگ ،
که نجنبد نفسی از نفسی ؛

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه

خنده ای می رسد از سنگ بهگوش

سایه ای می شود از سرو جدا

در گذرگاه غروب

در غم آویز افق

لحظه ای چند بهم می نگریم

 

سایه می خندد و میبینم وای

مادرم می خندد

 تو در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست

باز جان میبخشد

مادر ای مادر خوب

این چه روحی است عظیم

وین چه عشقی است بزرگ

که پس از مرگ نگیری ارام

تن بی جان

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد

سرو را تاب و توان می بخشد

شب هم آغوش سکوت

می رسد نرم زراه

من ار آن دشت خموش

باز روکرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه ذرات وجودم فریاد))

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده توسط حسین در 87/12/23 و ساعت 19:0 |

بالاخره بعد 20 سال سکوت، و 5 دوره انتخاباتی که در هر کدام کاندیدا شدن مهندس موسوی برابر بود با انتخاب شدنش ،بعد از 20 سال نشان دادن مناعت طبعش و والاتربودن از همه این جاه طلبی ها  و مقام دوستی های مرسوم امروزی و 20 سال پشت کردن به قدرت و قدرت دوستان، میرحسین اعلام کاندیداتوری کرد و شکر ایزد که چنین کرد.

 فقط امیدوارم نسل امروز هم علی رغم شناخت کمی که نسبت به مهندس موسوی دارند اطمینانشون رو به کارایی و لازم بودن ایشون برای چنین برحه ای از تاریخ این کشوراز دست ندهند. تنها ترسم اینه که حماقت مسری ای که در زمان های حساس دامن گیر عوام مردم ما بوده، بازهم تاریخ ایران رو به سمت بدترین دوران خودش سوق بده. درسته که مهندس موسوی قدرت بیان خاتمی رو نداره ولی با وجود خاتمی در کنارش میشه امیدوار بود که این ضعف کوچک پوشیده بشه. شاید خیلی ها فکر کنند که حالا که یک روشنفکر پیشرو در صدر آمریکا نشسته، شاید ما خاتمی رو لازم داشتیم، ولی قدر مسلم خاتمی هم با علم  به اینکه غیر از به ارمغان آوردن یک وجهه بین المللی نسبتا مناسب برای ایران کار دیگه ای نمی تونه بکنه و شاید اگر در قامت یک معاون اول برای مهندس موسوی بیاد جلو مفیدتر باشه و برای کشور بهترین وضعیت ممکن فعلی  رو ببینیم (با بزرگواری ای که از خاتمی سراغ داریم این کاررو می کنه احتمالا). قاطعیت میرحسین و شعور بالاش در درک نیازهای جامعه  و عقب نشینی نکردن از هر آنچه لازم بداند، تضمینی است برای کاراییشون.

مهندس موسوی با قلبی سلیم برای دستگیری از درماندگی فعلی توده مردم، قدم به عرصه انتخابات گذاشت و اینک نوبت ماست که تنهاش نذاریم و وظیفه تک تک کسانی که لااقل اندکی شرایط فعلی رو و خطرات این روند قهقهرایی کشور رو می تونند احساس کنند  تبلیغ نفر به نفر و سینه به سینه است (در شرایطی که میرحسین به رسانه ای که 4 سال پیش برای کار مفید، لازم دانسته بود، دسترسی نداره) این کار قدم کوچکی خواهد بود برای پیشرفت این مرز و بوم.

+ نوشته شده توسط حسین در 87/12/20 و ساعت 22:10 |

  وقتی اراده کاری می کنی و در مسیرش قدم برمی داری، ابر و باد و مه خورشید و فلک دست به دست هم میدن تا مسیرت رو بهتر ادامه بدی و اطلاعات و منابع مفیدی برات جور میشه. در عرض یک سال اخیر از این اتفاقا زیاد افتاده برام در هر موردی که خواستم. یکی دوتا از اونایی که میشه نقل کرد آشنایی با کلاس ها و جلسات و انسان هاییه که هر کدوم برای پیدا کردن اون دیدی که می خواستم به زندگی داشته باشم بیشتر و بیشتر کمکم می کنند.

اولیش کلاس های دکتر تویسرکانی. این استاد عزیز که اگه اشتباه نکنم کامپیوتر خونده بعد دکترای ریاضی گرفته سالها مطالعات زیادی داشته و الان در کنار کارهای خودش دو سری جلسات، یکی جلسات تفسیر قرآن یکشنبه ها تو دانشگاه صنعتی شریف و دیگری کلاس های "روانکاوی و فرهنگ" تو دانشکده فنی دانشگاه تهران(امیراباد) برگزار می کنه. بحث های ایشون بحث هایی جامع الابعاد از روانشناسی و جامعه شناسی و هنر و ادبیات و علم روز و زیبایی شناسی و... است و چنان ارتباط زیبایی بین این مباحث برقرار می کنه که بعضی وقت ها حیرت زده میشی . این بحث های جامع رو مدیون هوش بالا و تحلیل قوی و مطالعات زیادی که داشتند، هستند. و مباحث قرآنیشون مباحثی از دیدگاه نوین و بگونه ای پاسخگو به سوالاتیه که بنظرم برای ذهن های اکتیو امروزی تا حالا  جوابی در خور داده نشده وضمن احترام به کارهای بزرگانی پیشرو نظیر طالقانی و شریعتی و بازرگان و ... نیاز به بحث هایی چنین جامع و بروز برای پاسخ به سوالات ذهن های امروزی که هنوزمی تونند فکر کنند، احساس میشه. فایل صوتی سخنرانی های ایشون رو دوستان پیاده سازی شده در آدرس های زیر در اختیار عامه گذاشتند که اگه فرصت شرکت در کلاس ها رو هم نداشتین از اینجا می تونین استفاده کنین:

http://www.khorshid.info/ravankavi-va-farhang/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C

http://www.khorshid.info/q/Ravankavi-va-Farhang/

http://www.khorshid.info/q/Qlist/

http://www.khorshid.info/wikis/qlist/index.php?title=%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C   

برای کسب اخبار این جلسات در گروههای گوگل مربوطه هم می تونید عضو شوید

یکی دیگه از آشنایی های اخیرم مربوط میشه به استاد محمدجعفر مصفا. تو مباحث عرفان اسلامی مبحثی است تحت عنوان فنای من و در واقع اینکه انسان به جایی برسه که دیگه "من" ی در کار نباشه و در واقع با کل هستی یکی بشه. این بحث از کتاب فصوص الحکم محی الدین ابن عربی که قهرمان بلامنازع عرفان اسلامیه شروع میشه و در کارهای سایر عرفا هم دیده میشه. این بحث به عرفان اسلامی هم محدود نمیشه و تو کارهای عرفای سایر مکاتب هم با بیانهای ظاهرا متفاوت ولی در باطن یکسان دیده میشه مثلا یکی از این معاصرینش شاید کریشنا مورتی باشه. آشنایی من با این مباحث به سال های دبیرستان بر می گرده که اون موقع با کارهای پیمان آزاد اشنا شدم و دیدگاهش آرامش نسبی ای رو تو زندگیم برقرار کرد. لب کلام این نظریه ها هم این میشه که انسان برای خودش یک من درست می کنه که همه زندگیش رو حول اون میچینه و برای "من" دنبال خوراک می گرده در حالیکه که این "من" فقط زاده ذهن است و تنها مقادیری برچسب ذهنی است که در کنار هم تشکیل من رو میده. به خاطر همین من هست که دنبال رقابت و چشم و هم چشمی و ... کلی چیزای دیگه میره که به خاطر همین رقابت و...  انرژی روانی خودش رو تلف می کنه و از خودش بیگاری میکشه. مثلا یکی از جملات قصارش این بود که "اگر کسی از من متنفر است، این مشکل اوست تا زمانی که من بدان فکر نمی کنم و همین که به فکر افتادم که چرا او از من متنفر است آن وقت به مشکل من بدل می شود و از من من انرژی فراوانی را تلف خواهد کرد." بحث بدانجا میرسه که اگه ما بتونیم این هویت خودساخته و پوشالی رو که کارش فقط ایجاد فاصله ما از کل  و روح هستی است رو کنار بگذاریم به اوج شکوفایی می رسیم. استاد  مصفا هم در همین راستا سلسله مباحث و کتاب های سازمان یافته تری رو مدون دارند که بتازگی باهاشون آشنا شدم و خیلی سازنده است. مباحث این دو عزیز تحت عنوان "خودشناسی" غالبا  مطرح میشه که خوانندگان به علت "من" قوی ای که در خود ایجاد کرده اند مقاومت ذهنی زیادی اولش در قبول حرفها دارن ولی اگه کسی بتونه عمق حرفشون رو درک کنه به رهایی و بینش خوبی دست پیدا می کنه. و" در واقع تمام دردهای ما از "من" است و درمان ما کنار گذاشتن من.(ﺩﺍﺋﻚ ﻓﻴﻚ ﻭ ﻻﺗﺒﺼﺮ ﻭ ﺩﻭﺍﺋﻚ ﻓﻴﻚ ﻭ ﻻﺗﺸﻌﺮ) و این که به جای خواست های واقعی که با ذات روح ما هماهنگ باشد به پیروی ازاین "من" قلابی بدنبال چیزهای پوچ و میان تهی روان شده ایم. این که به جای عشق حقیقی به تمامی انسانها و موجودات دچار حسادت ها و نفرت ها و غرور ها و هزاران رذیلت دیگریم به خاطر وجود همین "من" که گاهی بدان "من هویت فکری" می گویند هست که ما اکثرا آن را با ذات حقیقی و روحانی خود یکی می پنداریم. و این که اگر در تفکر، نگاه ناظری بدون من راداشته باشیم دگر همان دم است که همنوا با کل هستی هستیم و روح و ذات آن را در کمال آرامش و شعف روحانی حس خواهیم کرد. بهتر درک می کنیم که این همه تعصب ها و این همه برچسب زدن به خود (چه مثبت و چه منفی) همه اش به خاطر یک "من" خیالیه و اگه بخوام مذهبیش کنم لهو و لعبی بیش نیست که ما  به چنین بازیچه ای مشغول می شویم و مقام و موقعیت و رقابت و... را اساس زندگی خود می کنیم و در خط پایان می بینینم که این همه نفرت ها و حسادت ها و ... را به جای عشق به هستی در خود نهادینه کرده ایم و آن دم است که "رب ارجعون لعلی اعمل فیما ترکت" تنها فریادی در قبرستان توهمات "من" است . استاد مصفا هم سخنرانی هایی رو دارند که معمولا که فایل صوتی اش رو می تونین از سایت بگیرین و گوش کنین برای اطلاع از زمان جلسات هم تو گروه گوگلش عضو شوید(اگه گوش کردین  به مقاومت های اولیه ذهن برای قبول نکردن برخی حرفا توجه نکنین.)

http://www.mossaffa.com

+ نوشته شده توسط حسین در 87/11/19 و ساعت 20:10 |

اواخر دی سالگرد درگذشت مهندس بازرگان یکی از بنیان گزاران روشنفکری دینی در تاریخ معاصر ایران بود. همون ایام سالروز تولد مارتین لوترکینگ هم است و یکی دو هفته بعد اون هم سالگرد ترور مهاتما گاندی. حالا ارتباط این ۳ بزرگ و دلیل اینکه هر ۳ رو باهم بهشون می پردازم. هر سه ی این بزرگان رهبران طرز تفکری برای تغییر و مبارزه با ظلم ولی بدون خشونت و خواهان عدالت در کنار دوستی و مبلغ مهر و محبت بودند. انسان هایی والا که از یک طرف با هم مسلکان تندروی خود  باید مقابله می کردند و از طرفی دیگر با طرف مقابل برای احقاق حق این طرف. مبارزه ای دو طرفه برای برقراری صلح و دوستی.

صحنه ای دردناک از مهندس بازرگان که همیشه دیدن  تصاویرش حسرت زاست در مهر۶۰ در مجلس آن موقع است که وقتی مهندس برای اعتراض به روند اعدام ها و دعوت به انسان دوستی و با آیات الهی شروع به صحبت می کنه با فریادهای مرگ بر بازرگان در مجلس روبرو میشه و قبل از اینکه نطق پیش از دستور تمام بشه با کتک های خلخالی و چند تا از نمایندگان از تریبون به زیر کشیده میشه و چه تهمت ها که بعدا بر او روا نداشتند. عجیب تر از همه این که به چنین اسلام شناس و قران پژوهی که تاریخ معاصر ایران مثل اون کم داره تا حد بی دین پنداشتن او و دیندار دانستن  خود جسارت  ها روا داشته می شد.

اندر صلح طلبی و عدم خشونت گاندی هم که حرف بسیار گفته شده ولی عجیب ترین حرفی که شنیدم این بوده که بعد اینکه با این سبک هند رو به استقلال رسوندند جواهر لعل نهرو برای راضی کردن گاندی به تشکیل ارتش با مشقت زیادی روبرو بودهُ و گاندی به ضرورت نیاز به ارتش هم اعتراض داشته که حتی وجود آن را نمادی از خشونت می دانسته و چه ساده دلانه مدینه فاضله ای رو برای این دنیا متصور بوده.گاندی ای که برای آشتی بین مسلمان ها و هندو ها و خاموش کردن جنگ میان آنها در اعتصاب یا روزه غذایی بود بدست یکی از همکیشان متعصبش (هندو) ترور شد

و اما مارتین لوترکینگ که مبارزه ای برای رفع تبعیض نژادی علیه سیاه پوستان شروع کرد و سخنوری توانا که همه رو به دوستی و برادری فرا می خوند و از خشونت تبری می جست. یه جایی خونده بودم که وقتی یک عده از این نژادپرستها چند تن از پیروان لوترکینگ رو می کشند و خانه(یا کلیسا) اش رو به آتش می کشند طرفدارانش با اسلحه و چماق و.. جلوی خانه اش جمع می شوند که دیگر وقت انتقام است و دیگر نمی توان تحمل کرد. که با سخنرانی مارتین همه گریان ولی مصمم بر مبارزه مسالمت آمیز و بدون خشونت به خونه هاشون بر می گردند.

این حس بزرگ انسانی رو در این رهبران ببینید و مقایسه کنید با بربریت بشر در اعصار مختلف تاریخ و شدیدتر ار همه در قرن اخیر. نتایج آزمایش میلیگرام روهم اضافه کنید به این همنوع کشی ها که تیر خلاصی می شه برای اثبات خوی وحشیانه و ددمنشانه بشر که عشق قدرت و برتری طلبی این چنین مسخش کرده. بدتر از همه وقتیه که این جنایات بار ایدئولوژیک پیدا کنند که دیگه نابودی انسانیت رو گربز ناپذیر می کنند و به امثال مالک ریگی ها منجر میشه.

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد                 موسی ای با موسی ای در جنگ شد

چون به بی رنگی رسی کان داشتی                     موسی وفرعون دارند آشتی   "مولانا"

" این هفته باز هم مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان رو لغو کردند  برای چندمین بار"

+ نوشته شده توسط حسین در 87/11/16 و ساعت 1:37 |

"هرکسی در عقاید خود محق است ولی بعید نیست که همه در اشتباه باشند""مهاتما گاندی"

جنگ هقتاد و دو ملت همه را عذر بنه     چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند  "حافظ"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قومی متفکرند اندر ره دین               قومی بگمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی      که ای  بی خبران راه نه آن است و نه این "خیام"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای کاش که جای آرمیدن بودی              یا این ره دور را رسیدن بودی  

یا از پس صدهزار سال از دل خاک        چون سبزه امید بردمیدن بودی  "خیام"

_________________________________________م

معرقت نیست در این قوم خدا راسببی      تا برم گوهر خود نزد خریدار دگر"حافظ"

"یک جمله معترضه ظاهرا بی ربط هم بگم: به نظرم این بیت آخر یک تناسب عجیبی با احوالات محسن مخملباف و سیر دگردیسی افکارش داشته باشه مخصوصا تو یکی دو فیلم آخرش"



+ نوشته شده توسط حسین در 87/10/27 و ساعت 13:46 |

شاه دین امر ایله دی اصحابه قیلسین لار نماز                      ظهر عاشورا هامی قان ایله آلدی دستنماز

 

بو نمازین یوخ رکوعی، بل سراسر بیر سجود                      باطنن وحدت ایلییپ، گر چه کثرت له نمود

قانینن دیر دستنماز اهل جانان و شهود                              آب ایله ائتمز تیمم، عاشقان عشقباز

 

می اولور میخانه عشق ایچره، اولماز قطره سو                بو جهت دن نوش ادیپ قان دان هامی اتتی وضو

می وریپ یئتمیش ایکی رندی ادیپ سرمست او               ساقی جام ازل،  پیر مغان،  شاه حجاز

 

چکدیلر ال باشی جان دان، یکسره اهل بلا                      ساغرعشق و محبت دن اولوپ مست لقا

 باده توحید ایچیپ، قاف اولدی ارض کربلا                    هر بیری بال و پر آچدی، قان دا مثل شاهباز

 

اوز مقامین گوستریپ رندانه پیر میفروش                   تا کی مدهوش اتتی، گلدی عرش اعلی دن سروش

اولسون ای عشاق حق بو باده حق نوش نوش                یاخجی اتتیز مال و جاه و عزت دونیایه ناز

 

یتتی بو پیمانه آخیر شاه رندان دستینه                        چکدی قلبین دن اوخی، جاری الوپ قان دستینه

آخیرآلدی آن نینین قانین او سلطان دستینه                          درگه حقه توتوپ یوز، اولدی گرم بزم راز

 

عرض قیلدی شوق ایله،  من خانمان دان گچمیشم         قاسم وعباس و اکبر، نوجوان دان گچمیشم

قالمیشام تنها سوسوز، بیر من ده جان دان گچمیشم        گلمیشم مهمان حضور پاک ایوه، ای بی نیاز

 

بو منا دا کسمیشم قربان، جوان قارداش اوغول               دویموشام جانه، غم دونیای ادنی دن ملول

شیمدی وررم جانیمی، ائتسن بو قربانی قبول                 چون حجاب اولدی حضور پاک دن عمر دراز 

 

و... کی  گلدی بیر محشر یره                                 عرش دن دوشدی کی عرش خالق اکبر یره

یندی آت دان پرشکسته شاه کم لشکریره                                    سجده ت...ادیپ، گویدی یره روی نیاز

 

شمر دون شوق جلال ایله گچیپ الله دن                                  کسدی باشین، ائتمدی شرم وحیا او عشاق دن

گچدی شاه تشنه لب، هم باش و جان و جاه دن                            جمع الوپ بیر یره، عشق حقیقت له مجاز

 

شیعه آغلار فاطمه چون خاطری محزون ایله                      سن ده آغلا، اول شریک گریه خاتون ایله  

آغلادی هر کیم بو شاهه دیده پرخون ایله                            بزم خاص الخاص دا اولدی یقینن سرفراز

 

جمع اولایدیخ کربلا دا کاشکی میدانه بیز                         باده توحید ایچیدیک شیعه لر مستانه بیز

باش و جان قربان ادیدیخ شاه لب عطشانه بیز                      تا شه محبوب ادیدی، محرم سر ایاز

(شهریار)    

 

شه دین امر فرمود اصحاب را تا نماز گزارند. ظهر عاشورا همگی با خون وضو گرفتند.

این نماز را رکوعی نیست بل سراسر یک سجود، در باطن وحدت است و گرچه در ظاهر به کثرت نمود یافته است.

وضوی اهل جانان وشهود به خون است.به آب تیمم نمی کنند عاشقان عشقباز

از برای میخانه عشق می هاست و لیک قطره ای آب یافت مینشود، از این روی می را نوش کردند و همه با خون وضو ساختند

می داده و 72 رند را سرمست او کرد،  ساقی جام ازل  پیر مغان  شاه حجاز

دست و دل از جان کشیدند یکسره اهل بلا ، از ساغر عشق و محبت سرمست لقا شدند.

باده توحید نوشیدند و قاف شد ارض کربلا، هر کدام بال و پر گشودند در خون مثل شاهباز

پیر میفروش رندانه مقام خود را بنمایش گذاشته است، تا که مدهوش کرد و از عرش اعلی سروشی آمد

ای عاشقان حق این باده حق برشما نوش نوش باد، چه نیکو بر مال و جاه و عزت دنیا کردید ناز

این پیمانه آخر رسید به دست شاه رندان،تیر از قلب خود بیرون کشید و جاری شده خون بر دست او  

خون پیشانیش را ان سلطان در دست گرفت و به درگه حق روی کرد و گرم شد به بزم راز

عرض فرمود با شوق که من از خانمان گذشته ام. از قاسم و عباس و اکبر نوجوان گذشته ام.

تنها و تشنه مانده ام و از جان گذشته ام. مهمان آمده ام به حضور پاکت ای بی نیاز

در این منا قربانی کرده ام برادر و پسر جوانم را، از جان سیرم و از غم دنیای ادنی ملول

اکنون جان خویش را می دهم اگر کنی این قربان را قبول، چون از حضور پاک تو حجابی شده است این عمر دراز

... که محشری بر روی زمین پدیدار شد و عرش خالق اکبر از عرش بر فرش شد

شاه پرشکسته کم لشکر از اسب به زیر آمد و سجده ... کرده و بر زمین  گذاشت روی نیاز

شمر دون به شوق جلال و عظمت دنیوی از خدا گذشته، سرش را برید و شرم و حیایی نکرد از آن عشاق

شاه تشنه لب، هم از سر و از جان و جاه گذشت، جمع گشته یکجا عشق حقیقت با مجاز

شیعه می گرید چون فاطمه خاطری محزون دارد، تو هم گریه کن و شریک گریه خاتون شو

هر که بر این شاه با دیده پرخون گریست، یقینا در بزم خاص الخاص شده سرفراز

ای کاش در میدان کربلا جمع می شدیم، و ای شیعیان، باده توحید را مستانه سر می کشیدیم

سر و جان را به قربان شاه لب عطشان  می کردیم، تا شه المحبوب ما را می کرد محرم سر ایاز

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واگر حسین حج خود را نیمه کاره رها کردو لیک آن را به جای منا در کربلا با والاترین قربانیان هستیُ نه تمام، که آغازی دوباره کرد. و هر عاشورا ای کاش همه عزاداران حسینی با قربان کردن من و منیت خود راه ارباب خود را ادامه می دادند.

 خنک آن قماربازی که چو بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

در تایید و بحث علمی این دیدگاه عارفانه وعاشقانه به حماسه حسین، بحثی زیبا در کتاب قمار عاشقانه هم هست، توصیه می کنم در این ایام، فصل مربوط به امام حسین رو تو این کتاب حتما بخونید.(جالبه بدونید نویسنده کتاب،  دکتر عبدالکریم سروش، یا همون حسین حاج فرج ا...  این اسلام شناس و فیلسوف برجسته، خود متولد یوم عاشورای سال 1324 است)

(خواستم فایل کتاب رو اینجا بذارم نشد اگه کسی از دوستان طالب بود میتونم براش بفرستم.)

 

+ نوشته شده توسط حسین در 87/10/12 و ساعت 16:21 |


Powered By
BLOGFA.COM