چند روز پیش یکی از دوستان ارائه جالبی داشت در زمینه مدلسازی ریاضی تاثیر پیچیدگی ذهنی درحل مساله. اصل کارش هم مربوط می شد به یک آزمایش ساده. آزمایشش مربوط می شد به بازی ای با انتخاب مداوم تعداد معینی کارت با اعداد متفاوت از چندین دسته مختلف که آزمایش شونده باید به نحوی کارت ها رو انتخاب می کرد که بیشترین امتیاز رو بگیره. سه دسته آزمایش شونده هم داشت که برای دسته اول فقط کارت ها روی میز جلوشون بودند. دسته دوم کارت ها تو صفحه مونیتور یک کامپیوتر نشان داده می شد و دسته آخر در کنار کامپیوتر یک کاغذ و قلم هم بهشون داده بودند که اگه محاسبه ای نیاز داشتند، بتونند انجام بدند. ما به طور طبیعی شاید انتظار داشته باشیم که آنهایی که کاغذ و قلم در اختیار داشتند، عملکرد بهتری داشته باشند ولی اینطور نیست. آزمایش ها نشان می دهند که دسته اول بیشترین امتیاز و دسته دوم که برای همان مساله از روی کامپیوتر انتخاب را انجام می دادند عملکرد بدتر ودسته سوم بدترین عملکرد را داشته اند.
دلیل این مساله را به subjective complexity یا همان پیچیدگی ذهنی ربط می دهند. در بازی اول چون کارت ها بر روی میز است و فرد آزمایش شونده انتظار تغییرات در کارت های پایین تر را ندارد لذا مدل ساده تری را برای مساله جستجو می کند و سریعتر به منطق بازی نزدیک می شود در حالیکه در دومی انتظار مدل پیچیده تری را دارد و دنبال راه حل های دشوارتر می رود و راه های ساده تر و پربازده تر را امتحان نمی کند و در دسته سوم کلا چون به او قلم و کاغذ هم داده اند، احساس میکند که با مساله بسیار دشواری روبروست و مساله سخت تر از آن است که بتواند براحتی آنرا پیدا کند و باز هم روند های پیچیده تری را در ذهن خود جستجو می کند. و این است دلیل آنچه که عملکرد آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.
از خیلی وقت پیش تفاوت آدمای باهوش با بقیه آدما رو در نگرششون به کیفیت و پیچیدگی مساله جستجو می کردم. واقعیت هم همینه که آدمای باهوش برای مسائل مختلف تخمین نزدیکتر به واقعیتی از پیچیدگی مساله می زنند و بر اساس اون دست به قلم می برند و مسائل را ساده تر از آن چه که افراد معمولی می بینند، می بینند و این رمز موفقیت انها در حل مسائل می شود. اگر ما تخمین پیچیده ای از مساله داشته باشیم، معمولا در چند گام اول با روش های پیچیده تر، آزمون و خطای خود را انجام می دهیم و سپس ناامید شده و دست از ادامه جستجو برای حل مساله بر می داریم. ولی اگر باهوش باشیم، سعی ما در دیدن مساله در ساده ترین شکل ممکنه اش خواهد بود و اگر حل نشد، بتدریج پیچیدگیش رو بالاتر فرض می کنیم. به همین خاطر هم هست که بعد این که حل مساله رو دیدیم ُ اکثرا میگیم ا ا چقدر ساده بودُ منم که بلد بودم!! و این شبیه اصل پارسیمونی در مدل سازی میشه که میگه "اگر با داده های ما دو دسته مدل فیت شد و هر دو مدل شرایط لازم برای تایید مدل را داشتند، مدل ساده تر، بهترین مدل برای مدلسازی ماست و عملکرد بهتری برای آینده خواهد داشت." در تست هایی مثل کنکور هم قضیه به همین منواله. گاهی آدمایی که از یک حدی (محدوده ای لازم از خواندن) زیادتر می خونند، عملکردشون به جای بهتر شدن بدتر هم میشه. چون اینقدر معلومات دسته بندی نشده و ساده سازی نشده در ذهنشون زیاد میشه که برای حل یک مساله ساده نظیر یک مساله مثلا ریاضی، بدنبال سخت ترین راه حل ها می گردند. و اگه در خوانده هاشون دسته بندی و ساده سازی و طبقه بندی کافی می کردند و مساله را دشوارتر از واقعیت آن نمی دیدند، عملکرد بهتری می داشتند.
هر چند که ساده تر دیدن مساله به حلش کمک می کنه، ولی منظورم این نیست که هر مساله ای با راه حل های ساده حل میشه. در واقع بهترین استراتژی برای حل مساله شروع کردن جستجو از ساده ترین و کلی ترین راه حل های ممکنه است و اگر حل نشد بتدریج باید راه های پیچیده تر را امتحان کرد.
در مورد مسائلی هم که تو زندگی پیش میاد، قضیه از همین قراره. ماها مخصوصا تو ایران، عادت کردیم همه چیز رو پیچیده و بغرنج ببینیم و همیشه به دنبال پیچیده ترین راه های ممکن برای حل مساله هامون بوده ایم. گاهی مسائل بسیار ساده اند ولی ما با پیچیده تر دیدن آنها هم خود را آزار می دهیم و هم مشکلات و مسائل جدید ایجاد می کنیم. و واقعیت این است که علی رغم پیچیدگی های بسیار دنیای امروز و مسائل و مشکلات ما، در بالای 80 90 درصد موارد ساده ترین راه حل ها، بهترین حل های ما هستند.
بنابراین با ساده دیدن زندگی و مشکلات آن، اولین گام و در اکثر موارد بزرگترین گام را در جهت حل آنها بر می داریم و زندگی و روح خود را از افتادن در دام پیچ در پیچ دیدن زندگی نجات می دهیم. کوتاه بودن این زندگی نیاز به بازده بیشتر را در ما ایجاد می کند و این نیاز به بازده بیشتر، نیاز به اصل ساده دیدن زندگی را برای ما آدمیان به ضرورتی اساسی مبدل می کند.

